تبليغاتX
+AB
Δε φεύγω αν δε φύγουμε μαζί

 الف: پیامک‌ دریافتی


دیروز همراه دوستی طی مسیر می‌کردیم، پیامکی دریافت کرد که عینا برایتان نقل می‌کنم، با این توضیح که آن پیامک پینگلیش بود:

سلام، خوبین؟

من ناصر هستم، 21/ دانشجو.

آدرستون رو بدین می‌خوام بیام خواستگاری.


من از دیروز تا حالا در حالت "دو نقطه O" قرار گرفته و مدام از خودم می‌پرسم:‌"واقعا؟"

یعنی واقعا دانستن ناصر-21- دانشجو برای ازدواج از نظر این آقا کافی است؟!

و دوستان توجه کنید که شماره نا آشنا بود و ناصر خان داستان ما حتی نام خانوادگی‌اش را هم نفرستاده!


ب: Oh Shit یا ملاک چیست؟

شخص مذهب/ بسیجی‌ای را می‌شناسم دورا دور. خاطره‌ای از ایشان شنیدم که مرا دچار تناقضات عمیق کرد! برای حفظ انصاف این جمله را از سوی دوستانش نقل به مضمون می‌کنم که ایشان فردی فرهیخته و متفکر است (و راستش را بخواهید همین جملات مرا بیشتر دچار ترک‌خوردگی فکری کرد!)

و اما ماجرا:

محل واقعه: سگ‌پز (کلبه‌ی خوراک در خیابانی نزدیک دانشگاه)

تلویزیون روشن است، صادق محصولی را نشان می‌دهد و آن دوست فوق‌الذکر بیان می‌کند که او را بسیار دوست دارد و وقتی می‌بیندش "یک جوری می‌شود!"

چیزی که برایم عجیب است، چیزی را که نمی‌توانم هضم کنم، چیزی که در دستگاه مختصات من نقطه‌ای تکینه محسوب می‌شود این است که:

کسی عاشق "ساده‌ زیستی"، یک کاندیدا باشد. کسی از زندگی توام با "سادگی" رهبر اشک در چشمانش حلقه بزند، کسی الگویش کفش و لباس وصله خورده‌ی علی باشد و با دیدن صادق خان، که ثروت اعلام شده‌اش معادل حقوق 51 هزار سال یک کارگر است،"یک طوری بشود!"

من با شنیدن این ماجرا ناخودآگاه یاد صحنه‌ای از کیف انگلیسی افتادم که شریفی‌نیا می‌گفت: آدم هم می‌تواند عاشق نذری امام حسین باشه، هم ته دلش از یزید خوشش بیاد....

القصه، این جا بود که من مجددا در وضعیت "دو نقطه O" همراه با oh shit قرار گرفتم!


پ: Yale.edu

دانشگاه صنعتی شریف، پس از کلاس، پسر به دختری نزدیک می‌شود، آن‌ها نه در سال اول که در سال سوم قرار دارند و در طول این سه سال کسی با کسی حرفی نمی‌زده، حتی سلام.

+ ببخشید خانم می‌شه من با شما صحبت کنم؟

- بفرمایید

+ می‌شه بریم یه جای بهتر صحبت کنیم؟

 دختر سر تکان می‌دهند و با کمی جا به جایی به نهایتا از دانشگاه خارج می‌شوند و همچنان که در حال حرکت بودند به جلوی درب ایستگاه مترو می‌رسند و پسر می‌گوید:

+ خوب همین جا خوبه

(جدا؟!؟)

- خب امرتون؟

+ با من ازدواج می‌کنید؟

- (هنگ کرده می‌گوید) بله؟ چطور به این نتیجه رسیدید؟

+  خب برای این‌که ما با هم خیلی اشتراکات فکری داریم!

- ما اصلا با هم مگه حرف زدیم که شما بدونید اشتراکات فکری داریم یا نه؟

+ خب، ببین ما هر دو فیزیک می‌خونیم دیگه!

(در اینجا بنده به عنوان راوی از هوش رفتم)

- خب، به هر حال نه!

+ چطور شما به خودتون اجازه می‌دید، من رو ریجکت کنید، من از "ییل" پذیرش دارم!

- خب؟

+ اصلا شما می‌دونید "ییل" کجاست؟ و ....


(این دیالوگ‌ها بر اساس اتفاقی واقعی نوشته شده‌اند.)

 و شاید این پست ادامه داشته باشد!!!

+ نوشته شده در  2009/11/9ساعت 10:33  توسط شبیر | 
خبر خیلی کوتاه بود!

وبلاگ‌صاحاب پس از بیش از یک دهه و نیم دوباره برای بار سوم کاندید شد!

وی در این رابطه به واحد مرکزی خطر گفت: " علیرغم مشکلات و دردهای موجود ترجیح می‌دادم که کاندید نشوم اما خب، با دکتر روحانی مشورت‌های مبسوطی انجام دادیم که نهایتا منتهی به کاندید شدن این جانب شد."

اما به دلیل این‌که پس از سال‌ها امسال یک چند نوبتی تنمان به ناز طبیبان نیازمند گشته بود، و از آن‌جا که ترس از جان و از آن مهمتر این سیصد دلاری که در حلقوم این ای‌تی‌اس کرده بودیم! مجبورمان کرد که ما تحت همایونی (دلم خنک شد) را به دستان پر مهر پرستاری بسپاریم و نه یک‌بار که دوبار سوزن بزنندمان در عضله (خداییش ما تنها جایمان هم که عضله داشت همان جا بود به گمان این‌جانب!)!

اما این کاندید شدن ما کم الکی که نبود! آن بانوی شایسته، آن پرستار متعهد!، آن "آمدی جانم به قربانت ولی اینجا چرا!"، پرسیدند که شما را آخرین بار کی پنیسیلین و پاسخ بنده "دو دهه‌ی پیش در یک شب سرد و تیره‌ی زمستانی بود!" که موجب گشت بنده یک تست هم بشوم و آن‌گاه که او با ذکر بسم‌الله! به اینجانب سوزنی فرو کردند، وبلاگ‌صاحاب را سراسر تحسین کرده و اینجانب به ناگاه یک‌پارچه فتبارک الله شدم!

القصه در محلی که به دورش دایره‌ای خط چین به مرکز تزریق وجود داشت نه خارشی، نه سوزشی، نه عکس‌العملی، هیچ دیده نشد و بنده ده دقیقه‌ی بعد رسما کان‌دید شدم!

خلاصه آنفولانزای فصلی دچار گشتیم و باید 7 روز خانه‌نشین باشیم و تا ده روز بیمار!

زیاده جسارت است

ذو‌ کان‌‌دیدین


وبلاگ صاحاب

+ نوشته شده در  2009/10/28ساعت 14:17  توسط شبیر | 

الان می‌خوام انرژی منفی پخش کنم و نق بزنم، بعدا نگید نگفتی! این پست سراسر هضیان‌های یک تبدار می‌باشد بنابراین خیلی اگر بیکارید بخوانید و حالشو ببرید!


Hummm... how can I describe my situation elaborately??? Hum... Aha it is unbearable but still the best term that might express the situation utterly might be WHAT THE BEEP!

Having an abstract to finish, studying various topics of GRE subjects - some of them previously encountered 3 years ago!- and of-course a Toefl exam to participate in and also an upcoming midterm exam, in less than 3 weeks, now I am totally screwed by catching a flu!


Come on god stop your pranks! I know you may need some fun but seriously bro, my president is akhmakhinejad and you might consider that enough for the whole iranian people!

Dude! I think you are breaking the bro-code and way out of line this time!

Although buddy thanks for the sexy voice! But I am shivering so hard that I can just use my voice in the nuances! (still it seems my brother is not a fan! though!)!

And you know what, The problem is having a damn fever my mind can't stop thinking about bosonic trajectories! With my eyes burning I am thinking about separability of the damn particles and photons! Can I write them as a multiplication of a Gaussian wave packet and a circularly polarized photon! And If so it seems it is easier for using some potentials and split them up!

(It's hard to shake from cold and burn in the same time (well I guess I've heard the story once...hum aha Ibrahim!)!


Ok Invincible jan help!!!! Some one is not enjoying your practical prank dude! it's not funny and Lord STOP THE MADNESS!!!!!

+ نوشته شده در  2009/10/26ساعت 20:58  توسط شبیر | 
به همین سادگی اتفاق می‌افتد... که ناگهان دلت هوای هندوستان می‌کند و می‌آیی یک خطی این‌جا می‌نویسی....

چیزی شبیه یک میعادگاه قدیمی که 40 سال بعد از آخرین باری که آن‌جا بوده‌ای یک شب که دلت گرفته و بغض گلویت ، راه می‌افتی و بی‌تفاوت به ساعتی که آن را بهر مردم ساعت خواب قرار داده‌اند، دل به کوه می‌زنی و آن سنگی را که در کنارش برق نگاهی را دیده بودی دوباره پیدا می‌کنی و می‌نشینی و به اعوجاج نور ماه در اغبس شامی که در آن غوطه‌وری، بی‌تفاوتی.... نمی‌دانی این پراکنش نور حاصل شکست نور در بلور اشکان است یا شکستن مرد است که ماه را هم چنین دیگرگون کرده است...

آری گاهی باید آرام جایی، در میعادگاهی قدیمی، دور از چشم همگان قطره اشکی ریخت و جام را نگونسار کرد و دمی از گرمگاه سینه بیرون داد و برگشت به همان شهر همیشگی.....

+ نوشته شده در  2009/7/20ساعت 18:30  توسط شبیر | 

شرنگ ناامیدی را بسپار به آنان که نیرنگ‌بازانند، جای ما بر اورنگ هفت رنگ پادشاهی راستان است....


+ نوشته شده در  2009/7/5ساعت 23:40  توسط شبیر | 
هلیا، این روزها ما و تو وجوه اشتراک مهمی داریم، که نه در نگاه امیدوارمان است و نه در نگاه پرسشگرمان...

اشتراکمان در شیب تند بزرگ شدنمان است....

آری همه داریم بزرگ می‌شویم، داریم آن‌قدر بزرگ می‌شویم که دیر یا زود راه خودمان را برویم، فارغ از امر و نهی‌ها....

هلیا، اینجا ایران است، شاید روزی که این‌ها را می‌خوانی جای دیگری باشی و هنوز هم این خاک رشک گیتی نباشد.... هلیا این جا ایران است، خاکش عجیب است و انگار مردمش را هم از همین خاک ساخته‌اند....

هلیا این‌جا ایران است، صدای نسل ققنوس‌سان که از دل نسلی سوخته می‌خواهد دوباره متولد شود....

شبت خوش


+ نوشته شده در  2009/7/1ساعت 15:35  توسط شبیر | 
گلوله

هلیا، امیدوارم روزی که تو این‌ها را می‌خوانی مجبور شوی در دایرة‌المعارف دنبال "گلوله" بگردی....

هلیا من گلوله را دیده بودم... من پسر بودم و به حکم آموزش و پرورش میدان تیر را هم دیده‌ام، صدای شلیک را هم از نزدیک شنیده‌ام، تیر هوایی را هم می‌دانم که چیست اما...

هلیا همه‌ی آن‌ها فرق می‌کند با زمانی که تیر را به سویت روانه می‌کنند، چه خودت باشی چه دوستت، چه یک عابر ناشناس....

پاهایت سست می‌شود، مات می‌شوی، باور نمی‌کنی، لحظه‌ای می‌ایستی و می‌ایستد همه چیز!

مگر کجا ایستاده‌ای که حافظان امنیت کشورت تو را نشانه رفته‌اند.

آری گاهی برای یک لحظه می‌ایستد و می‌ایستی...

هلیا، دوستی همیشه می‌گفت: "جواب حافظم (پسر به‌دنیا نیامده‌اش) را فردا چه بدهم؟".... این روزها جواب دارد انگار....

شبت خوش

+ نوشته شده در  2009/6/23ساعت 13:2  توسط شبیر | 
هلیا، امروز فضای سینه‌ی حافظ هم پر از نداست....

هلیا، این روزها کسانی هستند که نمی‌توانند در تخت بخوابند، عده‌ای‌شان جایی هستند که تخت ندارند، عده‌ای فشار هجوم افکار و تصاویر پیش از خواب راحتشان نمی‌گذارد، عده‌ای هم کابوس‌ها آرامشان نمی‌گذارد....

هلیا دلم برای خسرو تنگ شده است که بیاید یک دکلمه‌ای بخواند پر از واژه‌ی سبز....

هلیا دلم برای روزهای بدون سردرد تنگ شده است....

خیلی از چیزهای امروز عجیب است خیلی چیزها کثیف است خیلی چیزها دردناک....

هلیا، از من بشنو که مرگ بد است چه برای من چه برای آن‌که امروز روبروی من است...هلیا مرگ دردناک است، حمله به هم‌نوع دردناک است و آن‌چه آنرا اسفناک می‌کند رضایت هر دو طرف دعواست....

هلیا، نمی‌دانم روزی که تو این را می‌خوانی چه فکر می‌کنی اما مرا روز خوش است که لااقل نگاه مردم جهان به مردم ایران تغییر کرده...

امروز خیلی‌ها می‌دانند ایران کجاست... امروز خیلی‌ها در شرق حسرت می‌خورند که چرا میری ندارند... خیلی‌ها در غرب فکر می‌کنند که چگونه کمک کنند...

هلیا هلیا هلیا برایم عجیب است مردم دنیا دارند فکر می‌کنند...

نمی‌دانم چه حالی دارند ساعات پیش از خواب آنانی که دیروز من و ما را تروریست می‌دانستند وقتی می‌بینند که ما می‌میریم که رای‌ایی پس بگیریم....

هلیا دیگر بخواب، دل من پر است و اجازه‌ی پیاده‌روی شبانه هم دیگر ندارم...


هلیا این روزها عجیب است...

حال هر که را می‌پرسم پاسخش را از قبل می‌دانم، همگی یک حال داریم هر چند همه یک جا نیستیم....

شبت خوش


+ نوشته شده در  2009/6/21ساعت 21:55  توسط شبیر | 
هلیا...

امشب مرا معاف کن از این نوشتن‌ها، امشب آن‌قدر دیده‌ام و شنیده‌ام که نای نوشتن ندارم....

امشب حتی درازی راه را هم دیدم....

هلیا ما هنوز هم ترجیح می‌دهیم بکشیم آن‌که برادرمان را کشت....

برادر شهیدم رایت رو پس می‌گیرم بیشتر در حد شعار می‌ماند....

آن‌که ما را باطوم می‌زند سنگ می‌زنیم....

شبت خوش

+ نوشته شده در  2009/6/21ساعت 3:33  توسط شبیر | 
مدیا پلیر دارد برای خودش آهنگ پخش می‌کند و تو مجبوری که به همه‌ی دوستان اینوری و آنوری بگویی که اتفاقی نمی‌افتد بابا...

خبری نیست! و خلاصه آرامشان کنی که ناگاه آهنگ خداحافظ تهران می‌آید...ز حال من مپرس... ز درد من مگو... خزان شده بهار آرزو...

بغض می‌کنم... چشمم پر می‌شود از آب... چقدر چت خوب است که می‌توانی پنهان کنی خیلی چیزها را در پس آن شکلک‌های شاد...

+ نوشته شده در  2009/6/20ساعت 0:44  توسط شبیر | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
موسیقی:
I'll be home for christmas
From: Noel
By: Josh Groban

To: My homesickness

پیوندهای روزانه
ای از عشق پاک من همیشه مست- گلپا
گله (مهیار شادروان)
I Dreamed a dream
You are loved (josh groban)a
مینا ( مرجان و مهسا)
Canon_in_D_Major
Everything is beautiful in its own way(Willie Nelson)a
Wonderful tonight(clapton)1
Broke back Mountain
Celtic legend
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
مرداد 1384
تیر 1384
فروردین 1384
اسفند 1383
آرشیو موضوعی
در جستجوی زمان از دست رفته
شعرهایم به تو مربوط شدند (اشعار)
از هر دری سخنی گفته‌ایم و خرسندیم!
جملات کوتاه دیگران
کتاب
روزانه‌های وبلاگ‌صاحاب
درد دل
برند
پاد روزمرگی
علمی
ادبی
هنری
مينيمال
آنچه همه به شما نمی‌گویند
غم تو هست ولی غمگسار باید و نیست
بیایید وبلاگ صاحاب رو بیشتر بشناسیم
و چنین گفت دوست من
گفته از من نه و گویا که بزرگان گفتند
فارست گامپ
Let's figure this out
پیوندها
یک مگا پیکسل
فروغ
از زندگی
بهنود
پرشین مدلاگ
هويج
يك پزشك
پینک فلویدیش
معروفی
اعترافات نه چندان خصوصی
سلمان
شجریان
رمز آشوب
داستانگو
افکار
A man called old fashion
غلاف تمام فلزی
Daisy
پاگرد
بعد کیهانی
آن سوی دیوار ( اسراییل )
یادداشتهای یک تبعیدی عصبانی
مسير يك ذره
خواب بزرگ
A beautiful revolution
فوتوبلاگ سیاوش
اکونومیست (مجله‌ی)
NAAAZZZYYY
mister blackboard
دنیای کوچک آقای اوف
The silent corner of miss Green
حلاج‌وشان
Diesel Design
بایرامعلی د گریت
Hajiagha
مرا زندگی کن (ندا-مسعود)
پرنیان
يك نفس تا صبحدمان
z-factor
Tête-à-tête
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

Free counter and web stats