![]() |
![]() |
|
| I just want to know what Truth is |
|
با این همه من هنوز جوان بودم، چون توانسته بودم برایش (ژیلبرت) نامهای بنویسم و با سخن گفتن از رویاهای مهربانی یکسرهام امیدوار باشم که در او نیز مهری بیانگیزم. اندوه مردان پیر شده از این است که حتی به نوشتن چنین نامههایی نمیاندیشند، چه به بیهودگیشان پیبردهاند. در سایه دوشیزگان شکوفا مارسل پروست
مهدی سحابی مترجم مجموعهی در جستجوی زمان از دست رفته، بر اثر سکتهی قلبی در فرانسه در گذشت... یادش گرامی... ده ثانیه سکوت... |
|
+ نوشته شده در
2009/11/10ساعت 11:33 توسط شبیر |
|
|
... در تئوری میدانیم که زمین میچرخد، اما در عمل این را نمیبینیم و آسوده زندگیمان را میکنیم، چون زمینی که رویش گام میزنیم نمیجنبد. زمان ٍ زندگی نیز چنین است. و برای نشان دادن گریزش قصهنویسان ناگزیر به چرخش عقربهها شتابی دیوانه وار میدهند... در سایهی دوشیزگان شکوفا مارسل پروست |
|
+ نوشته شده در
2009/11/5ساعت 10:51 توسط شبیر |
|
|
در سایهی دوشیزگان شکوفا مارسل پروست |
|
+ نوشته شده در
2009/11/2ساعت 1:40 توسط شبیر |
|
|
این شمارهی جستجو کمی از عادت این بلاگ تخطی کرده و طولانی است، اما این بخش به همراه دو صفحهی دیگر در لابهلای دو جمله از یک گفتگو وارد میشود و در آن پروست دست به بررسی موشکافانهی دیگری از روابط انسانی میزند. قسمتی بعدی جستجو هم ادامهی همین قسمت است و پروست پا را از این هم فراتر گذاشته و عشق را پدیدهای ذهنی بر میشمارد...
دونورپوا : "از طرف دیگر، خانم چنان دائما با او در حال دعوا بود که آدم فکر میکرد اگر بالاخره به هدفش برسد و سوان او را بگیرد، دیگر هیچ چیز جلودارش نیست و زندگی زناشوییشان وحشتناک خواهد بود. اما نه! درست عکس این شده..." این تغییر شاید آن اندازه هم که دونورپوا میپنداشت شگفتآور نبود. اودت نمیدانست که سوان سرانجام او را به زنی خواهد گرفت؛ هر بار که به کنایه به او میگفت فلان مرد خوب با معشوقهاش ازدواج کرده است، میدید که او به سردی سکوت میکند و در نهایت، اگر بیپرده از او میپرسید: " راستی، فکر نمیکنی این کارش در حق زنی که جوانیاش را فدای او کرده، کاری خیلی خوب و قشنگی است؟" سوان به خشکی پاسخ می داد:"من که نگفتم کار بدی کرده، هرکسی یک جور عمل میکند." حتی بعید نمیدانست سوان، آنگونه که هنگام خشم به او میگفت، یکسره رهایش کند، چون به تازگی از زن پیکرتراشی شنیده بود: "از مردها هر چه بگویی بر میآید، بس که نفهماند،" و در شگفت از ژرفای این حکم بدبینانه، آن را از آنِ خود کرده بود و در هر فرصتی با حالتی دلزده به زبان میآورد انگار که میخواست بگوید: "در نهایت، هیچ چیز محال نیست، بختم این است." و از آن پس، دیگر هیچ کرامتی در حکم خوشبینانهای نماند که تا آن زمان راهنمای اودت در زندگی بود و میگفت: "با مردهایی که آدم را دوست دارند هر کاری میشود کرد، بس که خرند." و در چهرهی او همان چشمکی همراه بود که با جملههایی از این گونه میتوانست بیاید: " نترسید، هیچ چیز را نمیشکند." و در انتظار، رنج میکشید از آنچه ممکن بود دوستش، که زن مردی شده بود که زمان کوتاهتری از آنچه او و سوان با هم بودند با او بود، و بچه هم نداشت، دربارهی رفتار سوان فکر کند! یک پزشک ژرفبینتر از آقای دونورپوا، بیشک میتوانست تشخیص دهد که همین حس خواری و شرمساری اودت را بدخلق کرده بود، که کردار وحشتناکی که از خود نشان میداد در سرشت او نبود، بیماری درمان ناپذیری نبود، و میشد آنچه را که پس از آن رخ داد به آسانی پیش بینی کرد، یعنی این که یک رژیم تازه، رژیم زناشویی، با سرعتی تقریبا جادویی آن اختلالهای دردناک، هر روزه اما نه به هیچ وجه ذاتی، را برطرف میکرد! |
|
+ نوشته شده در
2009/10/30ساعت 9:18 توسط شبیر |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
موسیقی:
گل پامچال بیژن بیژنی با تشکر از پری ناز تقدیم به Daisy جملهی زیر عنوان از Thomas Kuhn میباشد. |
|
RSS
|