![]() |
![]() |
|
| जीवन और प्रकाश, सपना और जुनून को समर्पित |
Dear friends, try to participate as well as my other readers in more casual posts ^_^ |
|
+ نوشته شده در
2009/12/8ساعت 19:43 توسط شبیر |
|
|
الا ای دغل پیشه مردان ما
که آزرده از جورتان جان ما زنان را سپارید چندی امور مگر محنت از ما نمایند دور به فرماندهی ملک را قابلاند که فرمانروایان ملک دلاند ز مردان کشور اگر سر نیاند به مردی کزین جمله کمتر نیاند سزاوار تخت و کلاه است زن که بر ملک جان پادشاه است زن |
|
+ نوشته شده در
2009/11/22ساعت 17:3 توسط شبیر |
|
|
الف: پیامک دریافتی دیروز همراه دوستی طی مسیر میکردیم، پیامکی دریافت کرد که عینا برایتان نقل میکنم، با این توضیح که آن پیامک پینگلیش بود: سلام، خوبین؟ من ناصر هستم، 21/ دانشجو. آدرستون رو بدین میخوام بیام خواستگاری. من از دیروز تا حالا در حالت "دو نقطه O" قرار گرفته و مدام از خودم میپرسم:"واقعا؟" یعنی واقعا دانستن ناصر-21- دانشجو برای ازدواج از نظر این آقا کافی است؟! و دوستان توجه کنید که شماره نا آشنا بود و ناصر خان داستان ما حتی نام خانوادگیاش را هم نفرستاده! ب: Oh Shit یا ملاک چیست؟ شخص مذهب/ بسیجیای را میشناسم دورا دور. خاطرهای از ایشان شنیدم که مرا دچار تناقضات عمیق کرد! برای حفظ انصاف این جمله را از سوی دوستانش نقل به مضمون میکنم که ایشان فردی فرهیخته و متفکر است (و راستش را بخواهید همین جملات مرا بیشتر دچار ترکخوردگی فکری کرد!) و اما ماجرا: محل واقعه: سگپز (کلبهی خوراک در خیابانی نزدیک دانشگاه) تلویزیون روشن است، صادق محصولی را نشان میدهد و آن دوست فوقالذکر بیان میکند که او را بسیار دوست دارد و وقتی میبیندش "یک جوری میشود!" چیزی که برایم عجیب است، چیزی را که نمیتوانم هضم کنم، چیزی که در دستگاه مختصات من نقطهای تکینه محسوب میشود این است که: کسی عاشق "ساده زیستی"، یک کاندیدا باشد. کسی از زندگی توام با "سادگی" رهبر اشک در چشمانش حلقه بزند، کسی الگویش کفش و لباس وصله خوردهی علی باشد و با دیدن صادق خان، که ثروت اعلام شدهاش معادل حقوق 51 هزار سال یک کارگر است،"یک طوری بشود!" من با شنیدن این ماجرا ناخودآگاه یاد صحنهای از کیف انگلیسی افتادم که شریفینیا میگفت: آدم هم میتواند عاشق نذری امام حسین باشه، هم ته دلش از یزید خوشش بیاد.... القصه، این جا بود که من مجددا در وضعیت "دو نقطه O" همراه با oh shit قرار گرفتم! پ: Yale.edu دانشگاه صنعتی شریف، پس از کلاس، پسر به دختری نزدیک میشود، آنها نه در سال اول که در سال سوم قرار دارند و در طول این سه سال کسی با کسی حرفی نمیزده، حتی سلام. + ببخشید خانم میشه من با شما صحبت کنم؟ - بفرمایید + میشه بریم یه جای بهتر صحبت کنیم؟ دختر سر تکان میدهند و با کمی جا به جایی به نهایتا از دانشگاه خارج میشوند و همچنان که در حال حرکت بودند به جلوی درب ایستگاه مترو میرسند و پسر میگوید: + خوب همین جا خوبه (جدا؟!؟) - خب امرتون؟ + با من ازدواج میکنید؟ - (هنگ کرده میگوید) بله؟ چطور به این نتیجه رسیدید؟ + خب برای اینکه ما با هم خیلی اشتراکات فکری داریم! - ما اصلا با هم مگه حرف زدیم که شما بدونید اشتراکات فکری داریم یا نه؟ + خب، ببین ما هر دو فیزیک میخونیم دیگه! (در اینجا بنده به عنوان راوی از هوش رفتم) - خب، به هر حال نه! + چطور شما به خودتون اجازه میدید، من رو ریجکت کنید، من از "ییل" پذیرش دارم! - خب؟ + اصلا شما میدونید "ییل" کجاست؟ و .... (این دیالوگها بر اساس اتفاقی واقعی نوشته شدهاند.) و شاید این پست ادامه داشته باشد!!! |
|
+ نوشته شده در
2009/11/9ساعت 10:33 توسط شبیر |
|
دوستان عزیز توجه توجهاگر جنسیت اناث دارید و در یکی از بازههای زمانی زیر به دنیا آمدهاید و یا کسی را میشناسید که دارای دو مشخصهی ذکر شده است در بخش کامنتها برای شرکت در این مسابقهی با سابقه "اپلای" نمایید... (با ذکر گروهی که در آن قرار میگیرید.... گروه یک: Feb 13 1983–Feb 01 1984گروه دو:Feb 02 1984–Feb 19 1985گروه سه: Feb 04 1992–Jan 22 1993گروه چهار: Feb 20 1985–Feb 08 1986گروه پنج: Feb 06 1989–Jan 26 1990گروه شش: Feb 17 1988–Feb 05 1989گروه هفت: Feb 09 1986–Jan 28 1987 |
|
+ نوشته شده در
2009/5/6ساعت 23:56 توسط شبیر |
|
|
In recent years,there were some precious moments that I've thought profoundly about the relation of "whole" and "part" but I guess there were few moments that these thoughts were egoistic. Roughly speaking If our world is supposed as the whole, most of us may wholeheartedly agree that this whole is in need of drastic change. As a part I guess I need to go under the change! After all, there is a perpetual interplay between each part and the whole. I'm busy finding the essential changes.... In about 15 days , hopefully, we are going to celebrate new year.... Let's think of necessary changes.... Can you share them with me? |
|
+ نوشته شده در
2009/3/5ساعت 19:59 توسط شبیر |
|
|
(Education 1) I am going to write about some academic factors that, as far as I can see, hinders us from reaching the point we actually deserve to be in. I am not a sociologist or educational principal or professional person who can, and should, assess ,scrutinize and solve educational problems and deficiencies. But I guess I can share some of my very own experiences and it would be great if my readers would participate by sharing theirs. But remember this is supposed to be a dialogue (in Bohmian sense), this should not go toward endless and aimless debates. Everyone is allowed to be a part of this. Writing short posts and send them for "Weblog-sahab" and I'm sure you can see them published asap, as far as they are not in contrast with my blog's ethical principles. Yours Weblog Sahab محدودیت زبانی: تنها پستهایی به زبان فارسی و انگلیسی منتشر خواهند شد |
|
+ نوشته شده در
2009/2/4ساعت 12:44 توسط شبیر |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
موسیقی:
عارف 2 روز دنیا ------------ http://sites.google.com/site/shoberator/Home |
|
RSS
|