![]() |
![]() |
|
| Δε φεύγω αν δε φύγουμε μαζί |
|
تنها این دستگیرم شد که در سیاست، تکرار آنچه همه میدانند نه نشانهی فرودستی که برتری است!
هنگامی که آقای دونرپوا (وزیر) برخی اصطلاحات را به کار میبرد که در روزنامهها ریخته بود و آنها را با صلابت به زبان میآورد، حس میشد که تنها به همان دلیل که او بکارشان برده بود رسمیت مییافتند و بایستی تفسیر میشدند! در سایهی دوشیزگان شکوفا مارسل پروست |
|
+ نوشته شده در
2009/10/20ساعت 18:41 توسط شبیر |
|
|
وبلاگصاحاب از این انیمیشن و بهویژه این آهنگ در کودکی بسیار لذت میبرد... امروز وقتی پس از سالها این آهنگ را دوباره شنید بیش از پیش عاشق این آهنگ (انتخاب خودش!) شد! متن این آهنگ شاهکار نیست؟ این ترانه اثری است از استیفن شوارتز این مرد سه بار گرمی و آکادمیک اورد را برده و شش بار کاندید جایزه تونی شده! آهنگ گوژپشت نوتردام هم که کار ایشونه! کلا آدم شاهکاری است به گمانم! You think I'm an ignorant savage
And you've been so many places |
|
+ نوشته شده در
2009/4/27ساعت 22:24 توسط شبیر |
|
|
راستی میدونستید بیژن ترقی فوت کرد؟
به رهی دیدم برگ خزان... میزده شب چو ز میکده باز آیم... آتشی ز کاروان جدا مانده... تا بهار دلنشین آمده سوی چمن.... و خودش روزگاری گفت: "با اينكه مردم هنوز ترانههاي مرا زمزمه ميكنند ، از يادها رفتهام . از وقتي مريض شدم ، كسي احوالي از من نميپرسد" |
|
+ نوشته شده در
2009/4/25ساعت 23:17 توسط شبیر |
|
|
شعری از پریناز
سلام ای غریبه همیشگی! مرا که می شناسی ام |
|
+ نوشته شده در
2009/4/25ساعت 19:56 توسط شبیر |
|
|
هر شب که کوک دل به غمت ساز می کنم
با شب حدیث عشق تو آغاز می کنم بر تار زخمه می زنم از خم اندرون وآنگه به گریه سفره دل باز میکنم پس در میان گریه جانسوز خود ترا از تنگنای حنجره آواز میکنم در آسمان آبی چشمان مست تو تا بیکران عاطفه پرواز میکنم بر زخمه های ساز دلم گوش جان سپار کز پرده،پرده اش سخنی ساز میکنم آری هنوز با همه عشق خود ترا از تنگنای حنجره آواز میکنم شاعر: مهيار شادروان تهران –آذر 72 |
|
+ نوشته شده در
2009/1/21ساعت 20:4 توسط شبیر |
|
|
حالمان بد نيست غم کم مي خوريم
کم که نه، هر روز کم کم مي خوريم
آب مي خواهم، سرابم مي دهند
عشق مي ورزم، عذابم مي دهند
خود نمي دانم کجا رفتم به خواب
از چه بيدارم نکردي آفتاب؟
خنجري بر قلب بيمارم زدند
بي گناهي بودم و دارم زدند
دشنه اي نامرد بر پشتم نشست
از غم نامردمي پشتم شکست
سنگ را بستند و سگ آزاد شد
يک شبه بيداد آمد داد شد
عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام
تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام
عشق اگر اينست مرتد مي شوم
خوب اگر اينست من بد مي شوم
بس کن اي دل، نابساماني بس است
کافرم، ديگر مسلماني بس است
در ميان خلق سر در گم شدم
عاقبت آلوده ي مردم شدم
بعد از اين با بي کسي خو مي کنم
هر چه در دل داشتم رو مي کنم
نيستم از مردم خنجر بدست
بت پرستم، بت پرستم، بت پرست
بت پرستم، بت پرستي کار ماست
چشم مستي تحفه ي بازار ماست
درد مي بارد چو لب تر مي کنم
طالعم شوم است باور مي کنم
من که با دريا تلاطم کرده ام
راه دريا را چرا گم کرده ام؟
قفل غم بر درب سلولم مزن
من خودم خوشباورم گولم مزن
من نمي گويم که خاموشم مکن
من نمي گويم فراموشم مکن
من نمي گويم که با من يار باش
من نمي گويم مرا غم خوار باش
من نمي گويم، دگر گفتن بس است
گفتن اما هيچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شيرين، شاد باش
دست کم يک شب تو هم فرهاد باش
آه در شهر شما ياري نبود
قصه هايم را خريداري نبود
واي رسم شهرتان بيداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود
از درو ديوارتان خون مي چکد
خون من، فرهاد، مجنون مي چکد
خسته ام از قصه هاي شوم تان
خسته از همدردي مسموم تان
اينهمه خنجر، دل کس خون نشد
اين همه ليلي، کسي مجنون نشد
آسمان خالي شد از فريادتان
بيستون در حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پيشه ام
بويي از فرهاد دارد تيشه ام
عشق از من دور و پايم لنگ بود
قيمتش بسيار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پايم خسته بود
تيشه گر افتاد، دستم بسته بود
هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه
فکر دست تنگ ما را کرد؟ نه
هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه
هيچ کس اندوه ما را ديد؟ نه
هيچ کس اشکي براي ما نريخت
هر که با ما بود از ما مي گريخت
چند روزي هست حالم ديدنيست
حال من از اين و آن پرسيدنيست
گاه بر روي زمين زل مي زنم
گاه بر حافظ تفال مي زنم
حافظ ديوانه فالم را گرفت
يک غزل آمد که حالم را گرفت
ما ز ياران چشم ياري داشتيم
خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم |
|
+ نوشته شده در
2008/2/23ساعت 0:12 توسط شبیر |
|
|
از نقطه نظر مولوی انسان ها ۴ دسته اند:
آن ها که عاقبت اندیشند... آن ها که به ابتدا و سرچشمه می نگرند. آنها که نه به اول می نگرند و نه به آخر آنها که نه به اول می نگرند و نه به آخر!!! اشتباه نکنید گروه های سه و چهار با هم متفاوتند! تکلیف گروه اول و دوم که به نظرم مشخص است... گروه اول به انتها فکر می کنند و بر اساس آن در زندگی عمل می کنند! گروه دوم کمی باهوش ترند و نگاه می کنند که ببینند از ابتدا چه برایشان برنامه ریزی شده گروه سوم آن قدر در روزمرگی ها غرقند که دیگر نه به اول می نگرند و نه به آخر فکر می کنند! گروه چهارم٬ گروهی هستند که مستند و عاشق٬ نه انتها را می بینند و نه انتها در حال هر چه دارند تحویل دوست می دهند فارغ از آن که چه پیش می آید و .... هر چه نیاز می آورند٬ دوست به ناز خود می افزاید و اینان مستند در این میخانه و راضی.... اما آنچه گروه چهارم را برایم جذاب می کند٬ نه آن سرخوشی عاشقانه است و نه آن ظرافت بازی و نه آن عاقبت به خیری ( که خود اساسا به این امر فکر نمی کنند!).... برایم این جالب است که در توهم زندگی نمی کنند... نه خود را مشغول گذشته می کنند که دیگر موجود نیست و نه خود را سرگردان آینده می کنند! آن ها اسیر بازی ذهن نیستند... تمام بازی آن چه را که به آن نفس می گوییم و ... فقط کارشان این است که درست همین لحظه را از من بگیرد.
پ.ن:آنهایی که فرصتشان تمام شده خواهان فرصتند و آنهایی که فرصت دارند غفلت می ورزند.... (علی (ع)) |
|
+ نوشته شده در
2008/2/4ساعت 18:7 توسط شبیر |
|
|
قطار می رود
تو می روی تمام ایستگاه می رود و من چقدر ساده ام که سالهای سال در انتظار تو کنار این قطار رفته ایستاده ام و همچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام! قیصر امین پور |
|
+ نوشته شده در
2008/1/20ساعت 11:34 توسط شبیر |
|
|
عاشقی و مستی و دیوانگی همگی از یک جنس هستند و تنها در مرتبه با هم متفاوتند.
اساسا وجه مشترک آن ها این است که هیچ یک کاسبکار و حسابگر نیستند... آن می کنند که می خواهند و البته بی آن که به فکر منفعت باشند یا آنکه از پی آزار... در واقع این سه ز هر چه نام تعلق بگیرد آزادند۱... اما تفاوت این ها با هم آنگونه که مولانا می فرماید تنها چند پیمانه بیشتر نوشیدن است... من مست و تو دیوانه٬ ما را که برد خانه صد بار تو را گفتم کم زن دو سه پیمانه۲ پیمانه چیست؟ همان جام وجودی انسان. و آن می و شراب و باده نیز همگی معرفتند و نور.... پس تفاوت این سه در میزان بهره مندی از شراب ناب معرفت است... پ.ن: عشق و شب و شیدایی نام آلبومی است از مهیار شادروان.... ۱) اشاره به بیتی از حافظ توضیحات مربوط به پیمان و پیمانه از حاشیه ی بلاگ بعد کیهانی اورده شده است. پ.ن ۴: دیگر از این چیزها نمی نویسم خیالتان راحت |
|
+ نوشته شده در
2007/9/13ساعت 13:6 توسط شبیر |
|
|
ادوارد براون در تاریخ ادبیات خود نقل کرده که: روزی عنصری، عسجدی، فرخی، روزی در غزنه گرد هم نشسته و سرگرم گفتگو بودند. در این حال مردی بیگانه از نیشابور به آنجا رسید و چنان نمود که آهنگ مجلس آنان دارد. عنصری که از ورود این روستایی بیگانه خشنود نبود و او را مخلّ مجلس انس میدید، گفت:" ای برادر ما شاعران دربار شاهیم و جز شاعران هیچکس را در این مجلس راه نیست. اینک هر یک از ما مصراعی بر قافیهای یکسان میسراییم. اگر تو مصراع چهارم آن رباعی را ساختی، در جمع ما توانی بود. مرد روستایی پذیرفت. عنصری از روی عمد قافیهای برگزید که به گمان وی تنها سه مصراع بر آن میشد ساخت و آوردن مصراع چهارم ممکن نبود. مصراع اول که عنصری گفت چنین بود: چون عارض تو ماه نباشد روشن عسجدی مصراع دوم را چنین آورد: مانند رخت گل نبود در گلشن و فرخی گفت: مژگانْتْ همی گذر کند از جوشن و روستایی مصراع چهارم را چنین آورد: مانند سنان گیو در جنگ پشن! خوب تلمیح عجیبی بود، حاضران از روستایی پرسیدند او افسانهای برایشان نقل کرد. آن روستایی ناشناسی فردوسی بود! ( و البته این ماجرا باعث شد که عنصری به نزد سلطان محمود برود و بگوید که کسی پیدا شده که داستانهای ملی را که دقیقی آغازگر آن بود کامل کند... ( به نقل از مشق عشق نوشتهی مهیار شادٔروان) شعری حفظی: از فاضل نظری: (فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن) من چه در وهم وجودم چه عدم دلتنگم از عدم تا به وجود آمدهام دلتنگم روح از افلاک و تن از خاک در این ساغر پاک از درآمیختن شادی و غم دلتنگم خوشهای از ملکوت تو مرا دور انداخت من هنوز از سفر باغ ارم دلتنگم ای نبخشوده، گناه پدرم ، آدم را به گناهان نبخشوده قسم دلتنگم نشد از یاد برم خاطرهی دوری را باز هر چند رسیدیم به هم دلتنگم! صنعت ادبی: حس آمیزی... بوی بهبود ز اوضاع جهان میشنوم...
+ + آنکـــــــه دائم هوس سوختن مـــــا مي کرد کـــــــاش بنزين مرا نيـــــز مهيــــــــــا مي کرد! پمپ بنزين و صف و کارت و منِ پيت به دست کــــــاش مي آمد و از دور تماشا مي کرد....
|
|
+ نوشته شده در
2007/7/19ساعت 21:18 توسط شبیر |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
موسیقی:
I'll be home for christmas From: Noel By: Josh Groban To: My homesickness |
|
RSS
|