![]() |
![]() |
|
| I just want to know what Truth is |
|
یادگارهایم را به آتش سپردم
مرا غبار کن و پرواز بده روی شعله شاید چرخ چرخان مهمان خورشید شدیم... |
|
+ نوشته شده در
2009/11/26ساعت 4:1 توسط شبیر |
|
|
حق رای جان بابا، هر شب این دیوانه دل با من شوریده سر در گفت و گوست کز چه دارد، مرد عامی حق رای لیک زن با صد هنر محروم از اوست مرد و زن را در طبیعت فرق نیست فرقشان در علم و فضل و خلق و خوست مرد نادان در شمار چارپاست مغز خالی کمبهاتر از کدوست بانوی عالم به از بیمایه مرد "دشمن دانا به از نادان دوست" خار و خس را، چون در گلشن بهاست گل چرا بیقدر با صد رنگ و بوست از چه حق رای دادن نیستش آن که جان را گر بگیرد، حق اوست رهی معیری به سال 1322 |
|
+ نوشته شده در
2009/11/24ساعت 8:30 توسط شبیر |
|
|
الا ای دغل پیشه مردان ما
که آزرده از جورتان جان ما زنان را سپارید چندی امور مگر محنت از ما نمایند دور به فرماندهی ملک را قابلاند که فرمانروایان ملک دلاند ز مردان کشور اگر سر نیاند به مردی کزین جمله کمتر نیاند سزاوار تخت و کلاه است زن که بر ملک جان پادشاه است زن |
|
+ نوشته شده در
2009/11/22ساعت 17:3 توسط شبیر |
|
|
ای غزل دیوانه سازم، این جنون را باک نیست
سرو گشتم، باکم از طوفان به سان تاک نیست مینشان اشکی به چشمم، قطره قطره، سیل سیل اشک شوق است این، همیشه، گریهام غمناک نیست |
|
+ نوشته شده در
2009/10/27ساعت 8:45 توسط شبیر |
|
|
این غروبها طلوع میشوند،
تا من و تو در زمان سفر کنیم. از برای دیدن حوادثی یک دو مرتبه کمی خطر کنیم شورهای تازهای نهفته است پشت اتفاق خوب پیش رو راه زندگی همیشه ساده است بایدش کنی، تو جستجو! |
|
+ نوشته شده در
2009/7/4ساعت 2:15 توسط شبیر |
|
|
سوگواران تو امروز خموشند همه
که دهانهای وقاحت به خروشند همه گر خموشانه به سوگ تو نشستند رواست زان که وحشتزدهی حش وحوشند همه آه ازین قوم ریایی که درین شهر دو روی روزها شحنه و شب بادهفروشند همه باغ را این تب روحی به کجا برد که باز قمریان از همه سو خانه به دوشند همه ای هر آن قطره ز آفاق هران ابر ببار بیشه و باغ به آواز تو گوشند همه گرچه شد میکدهها بسته و یاران امروز مهر بر لب زده وز نعره خموشند همه به وفای تو که رندان بلاکش فردا جز به یاد تو و نام تو ننوشند همه شفیعی کدکنی |
|
+ نوشته شده در
2009/6/4ساعت 12:34 توسط شبیر |
|
|
دل دیوانه چیست حیرانی؟ اولش غصه، ته پشیمانی سخنی تازه ساز کن با ما نه ز آنچه گذشت پنهانی.
آنچه کردی تو در نهان با من به خدایت قسم که زیبا نیست محنتی تازه میرسانی و من مطمئن، کاین روال دنیا نیست
انچه آمد مرا ز دست تو بود کاش بر راه عقل میرفتم زندگی بی تو گر چه زیبا نیست کاش بر راه خلق میرفتم!
من عاقل چه کار دل کردن صبر و دردم دگر برابر نیست این نفسهای آخرین من است رنگی از تیرگی فراتر نیست
من در این بستری که افتادم به خود از زور درد میپیچم من گذشتم ز خود اما به کف من نبود جز هیچم
دل دیوانه باز هم برگرد به بر من نشین به کنج قفس روزگار بدی است میدانم بنما با من اینک آتش بس
شوق جنگیدنی ندارم من گاهی باید شکست را هم دید طاقتی نیست گر تحمل و اشک میشود جام زهر را نوشید خرداد 1388 × حس تمام شدن ندارم وقتی که میخوانمش. |
|
+ نوشته شده در
2009/6/1ساعت 1:19 توسط شبیر |
|
|
مدتی هست که در روی تو دقت کردم ماه با آه چه پیوند عجیبی دارد.... این یکی از معدود ابیاتی میباشد که آن را سرودهام و دوستش دارم. پی نوشت: از این پست به بعد دوباره به طور منظم به کامنتها پاسخ خواهم داد. |
|
+ نوشته شده در
2009/5/22ساعت 8:55 توسط شبیر |
|
|
این غلط که نقل میکنند چیست؟ احتیاط، شرط عقل نیست باید این زمان ز خود رها شدن با جهان هستی آشنا شدن |
|
+ نوشته شده در
2009/5/21ساعت 7:40 توسط شبیر |
|
|
باز پنجره با من سر سازش دارد باد با بازی خود قصد نوازش دارد سخنی نیست میان من و مهر اما باز به گمانم که به سر قصد گدازش دارد |
|
+ نوشته شده در
2009/5/18ساعت 0:47 توسط شبیر |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
موسیقی:
گل پامچال بیژن بیژنی با تشکر از پری ناز تقدیم به Daisy جملهی زیر عنوان از Thomas Kuhn میباشد. |
|
RSS
|