![]() |
![]() |
|
| Δε φεύγω αν δε φύγουμε μαζί |
|
I don't really know what has happened...
I simply can't write here. I abhor the virtual environment... I guess I don't have a good reason, but I feel there is a problem with it... I want my real friendships in real world... In a tangible style.... I don't know there most be a problem within this realm.. |
|
+ نوشته شده در
2008/5/18ساعت 3:11 توسط شبیر |
|
|
ناله آتشین
هلال ماه چو بر آسمان هویدا شد ---------- با تشکر از همایون... He is my FRIENDs |
|
+ نوشته شده در
2008/5/16ساعت 2:58 توسط شبیر |
|
|
در ماشین نشستهام...
هوای خنکی به صورتم میخورد، مصنوعی است اما دلپذیر است. پشت سرم خورشید غروب میکند.... راننده با نفر پشتی حرف میزند... "خاک"، "اصالت"، "ساختن".... واژگانی که میشنوم و ناقوسوار در سرم صدا میکنند... ماه بالا سمت راست در آسمان است و سرخی غروب مرا مسحور میکند... عجیب است امروز دماوند هم از این بزرگراه دیده میشود... خاک، ساختن، اصالت... خــاک... The grass was greener... The light was brighter... |
|
+ نوشته شده در
2008/5/15ساعت 21:18 توسط شبیر |
|
|
My life is brilliant My love is pure :D
|
|
+ نوشته شده در
2008/5/13ساعت 21:10 توسط شبیر |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
2008/5/12ساعت 5:7 توسط شبیر |
|
|
How can it be that mathematics, being after all a product of human thought which is independent of experience, is so admirably appropriate to the objects of reality? Is human reason, then, without experience, merely by taking thought, able to fathom the properties of real things. |
|
+ نوشته شده در
2008/5/11ساعت 13:35 توسط شبیر |
|
|
سعی کن دوستان ابله را از خودت دور کنی!
------------- * از یکی آقایی یاد گرفتم که چند برگه چک نویسم را به هم بدوزم (برای منظم زندگی کردن!) و به این ترتیب گاهی که چک نویسم را نگاه می کنم وسط معادله ها و ... عباراتی می نویسم. و انچه تحت عنوان Among quantum notes می نویسم از لابه لای همان ها انتخاب می شود... |
|
+ نوشته شده در
2008/5/8ساعت 23:0 توسط شبیر |
|
|
- خلاصه این که فلانی با ازدواج مشکل داشت٬ البته طرف حتی با فضای هیلبرت هم مشکل داشت!
* یکبار در جریان یک کامت گذاشتن برای دوست عزیزی متوجه شدم که تمام چیزهایی که برای من ملموس و مفهوم هستند الزاما برای دیگران با معنی نیستند! (داستان سر اصل عدم قطعیت هایزنبرگ بود) جمله بالا از لابه لای یکی از مکالمات روزمره ام خارج شده٬ البته برای طرفین بحث خوش تعریف بود٬ سوال اینجاست که چقدر از صحبت هایمان را با استفاده از ایده های علمی و یا واژگان و مدلسازیهای علمی ای که با آن ها روبرو هستیم می سازیم؟ |
|
+ نوشته شده در
2008/5/5ساعت 23:17 توسط شبیر |
|
|
بگفتا برایم همی رامتین یکی یادگاری ز مهری ثمین شگفتا ز دنیا و از سرنوشت خدا قصهها را چگونه نوشت؟ چه گویم ز دنیا که سرگشتهام من از مرگ سوی تو برگشتهام چو کودک بدم در یکی روستا سرم گرم بازی به کوی و سرا مرا زندگی از بدیها تهی نه از رنج و غمها کمی آگهی گهی محو بازی پروانهها کمی محو زیبایی خانهها دمان شعلهی گرم آهنگری مرا آشنا کرد به صنعتگری و آهنگر ده، امین نام بود و او شادمان تا دم شام بود قدش سرو و مویش سیه چون زغال به خوبی و قدرت به هر جا مثال جوان بود و عمرش فقط بیست بود هر آنچه گمان میکنی نیست، بود |
|
+ نوشته شده در
2008/5/4ساعت 21:34 توسط شبیر |
|
|
برای اولین بار یک بازی را از ورزشگاه دیدم!
بازی پرسپولیس سایپا یا من چگونه استادیوم رفتم! نکات مثبت: معماری زیبا جو پر هیجان کسب اطلاعات وسیع در مورد خواهر و مادر بازیکنان حریف و آقای داور! کشیدن ۶ نخ سیگار بدون داشتن حتی یک نخ! دیدن هنرنمایی نیروهای ویژه نیروی انتظامی (رقصیدن)! نکات منفی: بازی ساعت ۸ تمام شد و ما ساعت ۹:۲۰ از پارکینگ ورزشگاه بیرون آمدیم! ++ شاد زیید! |
|
+ نوشته شده در
2008/5/4ساعت 16:38 توسط شبیر |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
موسیقی:
گل پامچال بیژن بیژنی با تشکر از پری ناز تقدیم به Daisy |
|
RSS
|