تبليغاتX
+AB
Δε φεύγω αν δε φύγουμε μαζί
گاهی به کربن نوع اول حسادت می کنم... هر طریقی که نگاه می کنم می بینم یک SN2 می دهند و خلاص....

از یک سو عشقی تازه رخ می نماید و از سوی دگر عشق پیشین بیرون می رود...

راستش هنوز کشف نکرده ام...

یا من کربن نوع سوم هستم و اکنون که رفته ای شده ام یک کربوکاتیون و هر چه می کنم هم جای خالیت پر نمی شود... یا تو ترک کننده ی خوبی نیستی که از جان می بیرون نمی روی...

چه می دانم شاید هم هنوز نوکلئوفیل خوبی پیدا نشده!

توضیحش هر چه باشد نتیجه برایم یکسان است...

تو نشسته ای خیلی دور٬ خیلی نزدیک و من هم چنان در محلول زندگی سرگردانم...

پ.ن: اگر واکنش حذفی بدهم باقی عمر را با پیوند سیر نشده چه کنم!

 

+ نوشته شده در  2007/10/19ساعت 9:4  توسط شبیر | 

ندای عشق تو دیشب در اندرون دادند

فضای سینه ی حافظ هنوز ز پر از صداست

+ نوشته شده در  2007/10/18ساعت 17:51  توسط شبیر | 
امروز یک مفرد و یک چهار پاره تقدیم می کنم:

مردم چشم گرفتار، سیاه است چو بخت

نگرانی شده‌اش کار و نمی‌بندد رخت

ای سیه چشم چرا چشم مرا تر خواهی؟

ترسم این سیل برد تاج شهنشاهی و تخت

 

از جاذبه‌ات به سان سیب افتادم

از چشم بهار و عندلیب افتادم

 

موسیقی متن هم بخشی از تمریناتی است که من و ر. و نیما انجام می دادیم یکی از همان فایلها را گذاشته ام (اعتماد به نفس است دیگر!)

اما راستش خیلی یاد آن روزها هستم برای همین شرمنده که یک هفته باید این موسیقی را تحمل کنید!

ر. جان:

به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد

که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد...

 

+ نوشته شده در  2007/10/13ساعت 21:6  توسط شبیر | 

دی پیر می‌فروش که ذکرش به خیر باد

گفتا شراب نوش و غم دل ببر ز یاد

گفتم به باد می‌دهدم باده، نام و ننگ

گفتا قبول کن سخن و هر چه باد، باد

سود و زیان و مایه چو خواهد شدن ز دست

از بهر این معامله غمگین مباش و شاد

بادت بدست باشد اگر دل نهی به ‌هیچ

در معرضی که تخت سلیمان رود به باد

حافظ گرت ز پند حکیمان ملالتست

کوته کنیم قصه که عمرت دراز باد...

 

یک واحدی این ترم دارم، شاه نداره! استادی داره ماه نداره!

این واحد شده برایم مثل یک تکه چوب که برای روی آب ماندن کافی است...

مثل یک لیوان قهوه‌ی گرم ( البته نه چندان تلخ) در حالی که گرمایش را با دستت حس می‌کنی و چشمانت را بسته‌ای از پس یک روز پر کار و آرام و جرعه جرعه با تمام وجودت آن را می‌نوشی و انگار که می‌بینی آرامش دارد پاورچین پاورچین وارد وجودت می‌شود و مثل یک واکنش اس.ان. 2 (علمای شیمیست دانند!) از آن در خستگی و اضطراب بیرون می‌رود وآن گاه است که درک می‌کنی که دیو چو بیرون رود فرشته در آید می‌تواند همزمان هم اتفاق بیفتد و شاید برای تهی نشدن بهتر است که این ورود و خروج همزمانی باشند...!

 

امـــــــــا

عجب است برایم که در این وادی سرگردانی و حیرت (منظور همان واحد مربوطه است!) چگونه است که من می‌فهمم که چیزی را نمی‌فهمم و هستند کسانی که از قضا باید علمی‌تر از من باشند و حتی نمی‌فهمند که اینجا باید حیرت کرد و به گمانشان، اینها یک مشت حرف‌های ساده و روزمره‌ است که قلنبه بیان می‌شوند!

باز هم به یاد سعدی می‌افتم (علما بسیار دانند!) آنکه:

اشتر به شعر عرب در حالت است و طرب

گر ذوق نیست تو را کژ طبع جانوری!

 

شاد زیید!

+ نوشته شده در  2007/10/11ساعت 20:43  توسط شبیر | 
هولدن غزلی عزیز و ک .ص جان

بالاخره در هدیه تولد شما نوشتن را شروع کردم... در بالای آن نوشتم: "هدیه تولد ..."

نخستین چیزی که نوشتم:

نمی دانم کدام پل خراب شد که من....

سپاس

+ نوشته شده در  2007/10/11ساعت 10:19  توسط شبیر | 

طی دیروز و امروز مکاتبات قابل توجهی از لحاظ کمی داشتم...

خوب که نگاه می‌‌کنم می‌بینم که در هیچ یک کاملا جدی نبوده‌ام، حتی در پاره‌ای از اوقات که از قضا موضوعی جدی مطرح بوده و بنده نیز پاسخی جدی می‌نوشتم. البته بنده نیز بر این امر که هر نکته‌ مکانی دارد آگاهم اما اساسا در این پست کاری به این مسئله از این زاویه ندارم...

به گمانم، این‌که

هر مسئله‌ای هر چه‌قدر جدی را با شوخی همراه می‌کنم...

این که اساسا همه‌ جا ردی از طنز باقی می‌گذارم و ... را وام دار گل‌آقا خوانی‌های دوران کودکیم هستم (البته ژن هم بی‌تاثیر نیست!)

به گونه‌ای ویژه از کودکی عاشق آن شاغلام عوام بودم که مسئولیت بسیار داشت که می‌توان از آن جمله بر مسئولیت سنگین وی در کوبیدن مشت محکم بر دهان استکبار اشاره کرد...

 

خداوند به تمامی زندگانشان پیروزی و بهروزی و به رفتگان آرامش عنایت کند!

 

شاد باشید

 

+ نوشته شده در  2007/10/6ساعت 21:1  توسط شبیر | 

در حین خواندن گلشن راز شیخ محمود شبستری دریافتم که در گذشته واژه‌ی "شوخی" معنی "بی‌ادبی" می‌داده است... فکرم مشغول شده...

به راستی که بسیاری از شوخیها، همان بی‌ادبی است که در پشت کاربرد جدید پنهانش ساخته‌ایم.

پی‌نوشت 1: بسیاری از اوقات وقتی سخنی بر زبان می‌آوریم که موجب آزردن و رنجش کسی می‌شویم بلافاصله می‌گوییم: "شوخی کردم!"

پی‌نوشت 2: آیا کسی که مدام شوخی می‌کند آدم Cool محسوب می‌شود؟

 

 

شعر حفظی:

 

آن پریچهره که ما را نگران می‌دارد

چشم با ما و نظر با دگران می‌دارد

زیر لب می‌دهدم وعده که کامت بدهم

غالب آن است که ما را به زبان، می‌دارد

دوش گفتم که غمت جان مرا داد به باد

گفت ای ساده، هنوزت غم جان می‌دارد؟

رایگان چون سر و رز در قدمش می‌بارم

سر چرا بر من شوریده گران می‌دارد؟

ای گل از حال دل بلبل بیچاره بپرس

تا چرا این همه فریاد و فغان می‌دارد؟!

گر به دیدار تو فرسوده‌ای آسوده شود

میه‌ی حسن رخت را چه زیان می‌دارد؟

خبرت هست که در باغ جمالت همه شب

چشم من آب گل و سرو روان می‌دارد؟!

رفته بود از سر قلاشی و رندی سلمان

چشم سر مست تو‌اش باز بر آن می‌دارد...

 

شعر از سلمان ساوجی

با تشکر از همایون...

 

در ضمن از ش.ا.خ نیز بایستی هر هفته تشکر کنم!

 

دوستان این کم آفتابی شدن  من برای این است که عنوان بلاگ به "خاطرات یک سرباز" تبدیل نشود

 

شاد زیید

+ نوشته شده در  2007/10/4ساعت 4:16  توسط شبیر | 
مرسوم است که پس از سی سال بسیاری از اسناد طبقه بندی شده را منتشر می کنند...

من به سی سال وقت احتیاجی ندارم...

آن چه در زیر می خوانید نوشته ها من است (که تا کنون در این بلاگ منتشر نشده) در مارس ۲۰۰۷ :

فضای چندان لذت بخشی ندارد ولی زیباست...

*

آری این شبانگاهان سرد را تنها خواهم ماند
تنهایی رازی خواهد بود بین من، تو و او
شراره‌های آتشی وحشی، موجی سرکش و نا آرام
ترجمان من اند از مهر...
و انتهای مهر باز هم تکراری است...
با همان پایانی که فرهاد داشت، همانی که رامین داشت، همانی که من دارم....

**

آری ای یاران منم تنهاترین سردار دیوانه
آن که کرده جنگ‌ها با این کژ آیین قرن.
لیک امشب خفته‌ام تنها
با هزاران رنج و صدها درد
دست‌ها خونین، نفس‌ها تنگ
چهره و رخساره‌ام بی‌رنگ!
بی‌نشان، بیگانه، بی نیرنگ
آهخرین روزن-امیدم کور
در مشامم پیچیده بوی گور!

آه ای زندان تنگ زندگی، نفرین!
وای ای پیش‌آمایشگر عفریت مرگ، فریاد!
من که آزادی نمی‌خواهم ز تو، هیهات!
حکم مرگم را تو اجرا کن!

آنکه امیدی به عفو و بخششت دارد
بی گمان، یاری ، خیالی یا که امیدی دگر دارد!
آه اما من همان زنجیری، زنجیر در پایم!
آنکه امیدش فنا گشته، مهربان یارش جدا گشته!

ای نگهبانان روا این نیست ، جنگجویان را سزا این نیست!
بس کنید این مهربانی را ، بس کنید این همزبانی را
من فقط خواهان رفتن سوی آن گرمابه‌های سبع تاریخم*!
من همان زندانی تنهام
من همان آواره‌ی رسوام
من همان نفرین و اندوهم!
من همان گمگشته‌ی کوهم
من غبار و دوده و دودم
من صدای نای و تار و تمبک و عودم

کاش می‌شد ناگهان تبخیر می‌گشتم
تا که بارم روز و شب‌ها پر صدا چون ابر
بر فراز این کثافت شهر و قرن و دهر بی آیین
تا مگر بعد از هزاران سال باریدن
آفتای از میان جان من بر شهر تابد تیز
روشنایی بخشد این دنیای بس تاریک!

راه باریک است، لحظه‌ای مرگم چه نزدیک است...
بدرود
* زندانیان در جنگ جهانی به جایی که به زبان‌های اروپایی نوشته بود گرمابه می‌رفتند اما دریغ که آنجا اتاق گاز بود!
 
***
نمی‌پرسم چرا من را نخواهی
ولیکن با غمت تنها نشینم
مخواه آسان فراموشت کنم دوست
که من دشوار عشقی برگزینم!و
دلم افتاده و اشکم روان است
که تیغ پاسخت در استخوان است

 

+ نوشته شده در  2007/9/29ساعت 20:55  توسط شبیر | 

شعر حفظی این هفته...

 

هواخواه توام جانا و می‌دانم که می‌دانی

که هم نادیده می‌بینی و هم ننوشته می‌خوانی

ملامت گر چه دریابد میان عاشق و معشوق

نبیند چشم نابینا، خصوص اسرار پنهانی

بیفشان زلف و صوفی را به پا بازی و رقص آور

که از هر رقعه دلقش هزاران بت بیافشانی

گشاد کار مشتاقان در آن ابروی دلبند است

خدا را یک نفس بنشین گره بگشا ز پیشانی

ملک در سجده‌ی آدم زمین بوس تو نیت کرد

که در حسن تو لطفی دید بیش از حد انسانی

چراغ‌ افروز چشم ما نسیم زلف جانان است

مباد این جمع را یا رب غم از باد پریشانی

دریغا عیش شبگیری که در خواب سحر بگذشت

ندانی قدر وقت ای دل مگر آن دم که درمانی

ملول از همرهان بودن طریق کاروانی نیست

بکش دشواری منزل، به یاد عهد آسانی

خیال چنبر زلفش فریبت می‌دهد حافظ

نگر تا حلقه‌ی اقبال نا ممکن نجنبانی...

 

این شعر را به عنوان فال برایم آمد...

دلگیر شده بودم از دست دوستی از اظهار نظرهایی که می کرد و مسایلی که به هیچ عنوان قصد نداشتم برایش توضیح دهم و ندادم و هر چه سکوت می کردم او بیشتر خود را غالب می دید و بیش از پیش به تاخت و تاز ادامه می داد... بسیار دلگیر بودم و البته دوست عزیزی (ه . ص) شد برایم محلی برای آرامش! و کمی صحبت کردیم با هم...

تا این که تفالی زدم (بدون نیت٬ گاهی که سرحال نیستم و به قول دوستی مثل لاکپشتی درون لاک خود خزیده ام به حافظ سر می زنم و حافظ٬ این حافظه ی تاریخی ایران٬ معمولا پاسخی شایسته می دهد...)

این بار هم جوابش این بود

ملامت گو چه دریابد میان عاشق و معشوق- نبیند چشم نابینا خصوص اسرار پنهانی...

 

+ نوشته شده در  2007/9/28ساعت 20:15  توسط شبیر | 
من نخواهم که در این قصه پریشان باشم

عاشقی سوخته و بنده ی ایشان باشم

من بنا بود که شاه دل ایشان باشم

یار و نزدیکتر از باقی خویشان باشم

 

+ نوشته شده در  2007/9/27ساعت 9:56  توسط شبیر | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
موسیقی:
I'll be home for christmas
From: Noel
By: Josh Groban

To: My homesickness

پیوندهای روزانه
ای از عشق پاک من همیشه مست- گلپا
گله (مهیار شادروان)
I Dreamed a dream
You are loved (josh groban)a
مینا ( مرجان و مهسا)
Canon_in_D_Major
Everything is beautiful in its own way(Willie Nelson)a
Wonderful tonight(clapton)1
Broke back Mountain
Celtic legend
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
مرداد 1384
تیر 1384
فروردین 1384
اسفند 1383
آرشیو موضوعی
در جستجوی زمان از دست رفته
شعرهایم به تو مربوط شدند (اشعار)
از هر دری سخنی گفته‌ایم و خرسندیم!
جملات کوتاه دیگران
کتاب
روزانه‌های وبلاگ‌صاحاب
درد دل
برند
پاد روزمرگی
علمی
ادبی
هنری
مينيمال
آنچه همه به شما نمی‌گویند
غم تو هست ولی غمگسار باید و نیست
بیایید وبلاگ صاحاب رو بیشتر بشناسیم
و چنین گفت دوست من
گفته از من نه و گویا که بزرگان گفتند
فارست گامپ
Let's figure this out
پیوندها
یک مگا پیکسل
فروغ
از زندگی
بهنود
پرشین مدلاگ
هويج
يك پزشك
پینک فلویدیش
معروفی
اعترافات نه چندان خصوصی
سلمان
شجریان
رمز آشوب
داستانگو
افکار
A man called old fashion
غلاف تمام فلزی
Daisy
پاگرد
بعد کیهانی
آن سوی دیوار ( اسراییل )
یادداشتهای یک تبعیدی عصبانی
مسير يك ذره
خواب بزرگ
A beautiful revolution
فوتوبلاگ سیاوش
اکونومیست (مجله‌ی)
NAAAZZZYYY
mister blackboard
دنیای کوچک آقای اوف
The silent corner of miss Green
حلاج‌وشان
Diesel Design
بایرامعلی د گریت
Hajiagha
مرا زندگی کن (ندا-مسعود)
پرنیان
يك نفس تا صبحدمان
z-factor
Tête-à-tête
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

Free counter and web stats