![]() |
![]() |
|
| Δε φεύγω αν δε φύγουμε μαζί |
|
خودم را باز نمی شناسم از لابه لای رنگ های موسیقی...
موسیقی که فقط افسارش را به دست احساس سپرده بودم. فارغ از کونترپوان و مولودی و ریتم و ... آری فقط احساس... تصاویری که در برابر چشمان بسته ام می آمد و من افسارگسیخته می نواختمشان... وقتی دوباره گوش کردم این روح سرکش مرا به شگفت آورد... چقدر پر شور چه سرگردان و چه آشوبناک... |
|
+ نوشته شده در
2007/9/21ساعت 22:45 توسط شبیر |
|
|
چه خوش آن که انسان روحی جسته باشد تا در میان آشوب توفان بتواند در دامن آن بخزد، پناهگاهی نرم و اطمینانبخش که در آن، به انتظار آرامش ضربان قلب تپندهی خویش نفسی برآورد! دیگر تنها نباشد، ناگزیر نباشد که با چشمان پیوسته باز و سوخته از بیدار خوابی همواره مسلح باشد، تا سرانجام خستگیاش تسلیم دشمن کند! رفیق عزیزی داشته سراسر هستی خود را به دست وی سپرده باشد، - همچنان که او نیز همهی هستی خود را به دست او سپرده است. سرانجام طعم آسایش بچشد، خود به خواب رود و او بیدار بماند، خود بیدار باشد و او بخوابد. از لذت حمایت از آن کس که مانند کودکی خردسال خود را به او تفویض کرده است، برخوردار شود. بزرگترین شادی را در آن بیابد که خود را به اختیار وی گذارد، احساس کند که رازدارش اوست، اختیار دارش اوست. پیر و خسته و فرسوده از کشیدن بار آن همه سالهای زندگی، بار دیگر جوان و شاداب در پیکر دوست زاده شود، از جهان نوگشته با چشمان او بهرهمند گردد، چیزهای زیبای گذران را با حواس او در آغوش کشد، با قلب او از رخشندگی پرشکوه زیستن کام بر گیرد... حتی با او رنج ببرد...آه! حتی رنج، اگر دوستان با هم باشند، شادی است. پ.ن: جا دارد که یادی از به آذین هم بیاورم در اینجا... پ.ن۲: هر چه سعی کردم نتوانستم قاضی را نام نبرم! پ.ن۳: نازی عزیز بنده را به بازی دعوت کرده اند که فکر کنم اولین عکس العمل بنده تعویض موسیقی بلاگ بود و البته اگر بتوانم در آن شرکت خواهم کرد... توانش در این است که نمی توانم در موردش حرفی بزنم... به قول میر کیانی: حرفی نمی زنی اما دلت پر است پ.ن ۴: جملات این دو پست از کتاب ژان کریستف بود... (باز هم سپاس)... پ.ن۵: نمی دانید چه قدر خوشحالم که مهندس نیستم! شاد زیید |
|
+ نوشته شده در
2007/9/18ساعت 0:19 توسط شبیر |
|
|
موسیقی دوست رازداری نیست: محرمانهترین اندیشههای انسان را فاش میسازد.
جوهر موسیقی به قدری با عشق آمیخته است که جز در وجود دیگری نمیتوان کاملا از آن لذت برد، در کنسرتها انسان به طور غریزی با نگاه خود در میان انبوه مردم در جستجوی دوستی است که بتواند سعادتی را که برای خود او به تنهایی بیش از حد بزرگ است با او تقسیم کند. |
|
+ نوشته شده در
2007/9/16ساعت 13:49 توسط شبیر |
|
|
عشق هدیهایست غیرمنتظره در مکان و زمانی غیره منتظره.... (یافتن فارستر) به گمانم همین غیرمنتظره بودن است که سختش مینماید. نمیتوانیم قبولش کنیم... ما که عادت کردهایم به قرار و مدارهای هر روزمان، با دیدنش وحشتزده و مضطرب میشویم. قربانیش میکنیم تنها بدین گناه که روی روال و برنامهریزی ما نیست و یک سورپریز است. چون میخواهیم تمام این دنیای به این بزرگی همانی باشد که در کوزهی مغز ما میگذرد... بحر را ریزی اگر در کوزهای چند گنجد؟ قسمت یکروزهای آری برایمان در این دنیای برنامهریزی شده، بازی ناز ونیاز دشوار مینماید... ولی هنوز نمیدانم چگونه میشود بیعشق زیست... اکثرا داستان خرگمشدهی "جامی" را شنیدهایم، اما من این بیت را از آن هم بیشتر میپسندم که: هر آن کسی که درین حلقه نیست زنده به عشق بـر او نـمرده، به فـتـوای من نـمــاز کـنـیـد
(بیتی از حافظ) |
|
+ نوشته شده در
2007/9/15ساعت 0:55 توسط شبیر |
|
|
سالها منتظرت بودم بیآنکه بدانم کیستی؟ اصلا آیا هستی؟ تا آنکه یک روز دیدمتان... فکر کردم و با خودم گفتم :"آها خودشان هستند" دروغ چرا فکر نکردم، دلم گواهی میداد.... قسمش دادم.... دلم قسم خورد به سرخی غروب.... حرفش را قبول کردم... ولی شما نه به قسم اعتقاد داشتید، نه به غروب.... شعر حفظی این هفته: طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف گر بکشم زهی طرب ور بکشد زهی شرف طرف کرم ز کس نبست این دل پر امید من گر چه سخن همی برد قصهي من به هر طرف از خم ابروی توام هیچ گشایشی نشد وه که در این خیال کج عمر عزیز شد تلف ابروی دوست کی شود دستکش خیال من کس نزده ست از این کمان، تیر مراد بر هدف چند به ناز پرورم مهر بتان سنگدل یاد پدر نمیکنند این پسران ناخلف (علما دانند!) من به خیال زاهدی گوشه نشین و طرفه آنک مفبچهای زهر طرف میزندم به چنگ و دف بیخبرند زاهدان نقش بخوان و لا تقل مست ریاست محتسب باده بده و لاتخف صوفی شهر بین که چون لقمهی شبه میخورد پاردمش دراز باد آن حیوان خوش علف حافظ اگر قدم زنی در ره خاندان به صدق بدرقهی رهت شود همت شحنهی نجف |
|
+ نوشته شده در
2007/9/14ساعت 0:2 توسط شبیر |
|
|
عاشقی و مستی و دیوانگی همگی از یک جنس هستند و تنها در مرتبه با هم متفاوتند.
اساسا وجه مشترک آن ها این است که هیچ یک کاسبکار و حسابگر نیستند... آن می کنند که می خواهند و البته بی آن که به فکر منفعت باشند یا آنکه از پی آزار... در واقع این سه ز هر چه نام تعلق بگیرد آزادند۱... اما تفاوت این ها با هم آنگونه که مولانا می فرماید تنها چند پیمانه بیشتر نوشیدن است... من مست و تو دیوانه٬ ما را که برد خانه صد بار تو را گفتم کم زن دو سه پیمانه۲ پیمانه چیست؟ همان جام وجودی انسان. و آن می و شراب و باده نیز همگی معرفتند و نور.... پس تفاوت این سه در میزان بهره مندی از شراب ناب معرفت است... پ.ن: عشق و شب و شیدایی نام آلبومی است از مهیار شادروان.... ۱) اشاره به بیتی از حافظ توضیحات مربوط به پیمان و پیمانه از حاشیه ی بلاگ بعد کیهانی اورده شده است. پ.ن ۴: دیگر از این چیزها نمی نویسم خیالتان راحت |
|
+ نوشته شده در
2007/9/13ساعت 13:6 توسط شبیر |
|
|
در سال جدید برایتان ۵۰۰۰ بار آرزوی سلامتی٬ ۷۰۰ بار آرزوی شادی و ۶۸ بار آرزوی موفقیت می کنم...
آغاز سال ۵۷۶۸ عبری بر دوستان مبارک باد! ----------------------- س: آیا رویت هلال فقط در ایران صورت می گیرد؟ ج: خیر رویت هلال در سراسر دنیا پژوهشگران مخصوص به خود را دارد حتی ناسا هم تیمی تحقیقاتی در این زمینه دارد. در ضمن رکورد جوان ترین هلال و بحرانی ترین هلال هم در اختیار رصد گران ایرانی است... |
|
+ نوشته شده در
2007/9/12ساعت 20:57 توسط شبیر |
|
|
میگویند تا ۳ روز پس از مرگ همچنان ناخنها و موها رشد میکنند...
چرا؟ سه روز فکر کردم و چیزی نفهمیدم! حالا دیگر ناخنهایم رشد نمیکند، پس بیخیال! |
|
+ نوشته شده در
2007/9/12ساعت 13:54 توسط شبیر |
|
عکسی که از اینجا برداشتم و برایتان آوردم عکس مردی بزرگ است که برای خداحافظی با یار دیرین خود در مراسم تدفینش شرکت کرد و البته ساکت هم نماند.... تنها کسی که در این تصویر عینک دودی نزده اتفاقا نابیناست.... اما به قول سلین دیون اگر خدا صدایی برای خواندن داشت بی شک آن صدای٬ صدای بوچلی بود.... گفتم به جای آن که از پاواروتی مرحوم بنویسم از بوچلی زنده بنویسم. آندره بوچلی متولد ۱۲ سپتامبر ۱۹۵۸ در شهر لاجاتیکو است. او از ۱۲ سالگی بر اثر یک حادثه در جریان بازی فوتبال دید چشمانش را از دست داد. صدای بوچلی صدایی گرم و دلنشین است و اگر چه به اعتقاد من از لحاظ تکنیکی (البته من صاحب نظر نیستم!) در مقایسه با تنور خوانانی چون دومینیگو و پاواروتی شاید کمی پایین تر باشد اما حرارت و جسارت صدایش را می توان طلایی دانست که او را درخشان می نمایاند... (پاواروتی درباره ی او گفت: من هیچ کاری بهتر از او نمی توانم انجام دهم). به شخصه حس آوه ماریایی که اثر کاتسینی و شوبرت است و همراه با صدای بوچلی است را بسیار می پسندم... در ۸ سپتامبر او در شهر مودنا در مراسم تدفین پاواروتی Ave Verum Corpus اثر موتزارت را خواند.... نشر نوای دلشده اوه ماریا های بوچلی را در ایران منتشر کرده (که اثر فوق هم در آن موجود می باشد). شما از کدام کلاسیک خوان ها خوشتان می آید؟ ******* پ.ن: http://en.wikipedia.org/wiki/Andrea_Bocelli پ.ن۲: اتفاق تاسف بار این بود که وقتی دیروز با دوستان به میدان انقلاب رفتیم کارهای پاواروتی جلو آمده بودند! یاد بسطامی به خیر! پ.ن۳: راستی عده ای ابراز نارضایتی می کنند که چرا بنده فقط در بلاگم به موسیقی سنتی می پردازم... خوب به منظور رعایت حال دوستان علاقه مند به موسیقی کلاسیک! این هم عکس دوست دختر بوچلی! - خواهر و مادر و برادر کوچکتر و پسر و ....! I spoke to him last week - the voice that was louder than any rock band was a whisper
|
|
+ نوشته شده در
2007/9/9ساعت 17:50 توسط شبیر |
|
|
در راستهي ناز فروشان که بتانند ماییم و نگاهی که به هیچش نستانند ای عشق شدی خوار بکش ناز دو روزی کاین حسن فروشان همه قدر تو ندانند خوبان که گهی خوانمشان عمر و گهی جان بازی مخور از من که نه عمرند و نه جانند جـانـنـد بدیــن وجه کهشــان نیست وفایی عمرند از این رو که به سرعت گـذرانند جز رنگی و بویی نه، و صد مایهي آزار در پــردهی گـــل خـاربـنی چــنــد نـهانند بی جوشـــن فـولاد صـبوری نروی پیش کاین لشـگر بـیـداد عجـب سـخـت کـمانند وحشی سخن نقص بتان بیهده گویی است خوبنـــد، الــهــی که بــســی ســـال بمانند امروز سال روزی بود که عمو را در کوه یافتیم، پس از ماهها ... رفتیم کوه همانهایی که پیشترها در جستجو بودند... با یک شابلون و رنگ روی آن سنگی که در پایش تکه تکه استخوان به استخوان و ... پیدایش کردیم یادبودی نوشته شد.... خدایت بیامرزاد ***** راستش میخواستم بلاگ ننویسم تا این روزها بگذرد... از آزرده کردن مردم، ناراضی بودم... ***** خوب کنسرت آقای علیزاده و گروهش را هم رفتیم اگر از شگفتی که حاصل شد از دیدار بسیاری از دوستان به خصوص یکی از دوستان! (که انصافا عجب پدر اهل حالی دارد!) باید بگویم که در مجموع کنسرت خوبی بود! از همآواییها لذت زیادی نبردم که طبیعی هم مینمود.... راستی این هم به مناسبت برگشتنم یکی از دوستان برایم فرستاد: ای خصلت تو هشتن، آخر چه خصالست این؟
و الی آخر! ***** راستی من با آن سنجد هم مصاحبه کردم هم او با من مصاحبه کرده... یادش به خیر روزهای صدا و سیمایی ما هم کم خاطره نداشت... |
|
+ نوشته شده در
2007/9/7ساعت 23:11 توسط شبیر |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
موسیقی:
I'll be home for christmas From: Noel By: Josh Groban To: My homesickness |
|
RSS
|