![]() |
![]() |
|
| Δε φεύγω αν δε φύγουμε μαζί |
|
بزرگا، از آن رو به کوه آمدم که از مردمان در ستوه آمدم به هر کس که با او دلم شاد شد به یکباره نیرنگ و بیداد شد به هر کس که روزی در آغوش بود و شیرین چو یک چشمهی نوش بود به ناگه عوض گشت و چون زهر شد سراسر بد و کینه و قهر شد... جوان گفت کای جوانمرد پیر نگردم ز گفتار پاک تو سیر رها کن مرا، قصهی خود بگو ببر پیش این قصه و گفتگو نگه کرد در چشم او پیر دیر نگاهی سراسر پر از مهر و خیر بگفتا جوان، هشت ساله بدم که من ناگهان، پاکْ عاشق شدم جوان ماند در حیرت از حرف او بگفتا که شرحش بده مو به مو....
ادامه دارد (به امید خدا) |
|
+ نوشته شده در
2007/8/22ساعت 19:18 توسط شبیر |
|
|
و اما مدتی این مثنوی تاخیر شد...
قسمت ۵ این داستان را می توانید اینجا بخوانید چه نیکو بود مردم حق شناس چه در کوی برزن، چه در جای خاص ز نا مردمیها بگفتش بسی ز دژمردمان و کس و ناکسی جوانک سراسر غم و درد شد چو برگ خزان دیدهای زرد شد همی ناامیدی بر او چیره گشت بر آتش دو چشمان او خیره گشت نگاهی بیانداخت بر پیر مرد نگاهی به سان یکی طفل خرد بگفتا جوان را که ای مهربان چه شد آمدی سوی من این زمان؟ به کوه آمدستی بدین شام تار چه آوردت اینجا بدین کوهسار گمانم که این روزگار درشت که گه رو نماید، کند گاه پشت به کام تو هم گه شرنگ آورد به هر ره به پای تو سنگ آورد جوان داد پاسخ به پیر بزرگ که ای مهربان، مهربان سترگ چه پرسی ز من حال و احوال را نگر تیر اندر پر و بال را.... بدین روزگارم نباشد کسی مرا غصه انبوه باشد بسی بزرگا، از آن رو به کوه آمدم که از مردمان در ستوه آمدم
|
|
+ نوشته شده در
2007/8/21ساعت 8:57 توسط شبیر |
|
|
خوب... حالمان که حسابی سرجایش است!
بخشی بر می گردد به آن فالی (فال حافظ مراد است) که دوست عزیزمان گرفت ( قابل درک نباشد شاید که این فال چقدر درست بود و چقدر زیبا).... آن گونه که برای یک دوست بزرگوار (حالتان چه طور است؟) گفتم بخشی از این دلتنگی را گمان می کردم که از دست رفیقان باشد٬ که البته بی ارتباط هم نبوده... اما دلیل اصلی را بالاخره یافتم! (آن قدر ذوق زده بودم که ممکن بود من هم چون آن دانشمند فرزانه من هم "یافتم گویان" به خیابان بدوم .... دلیلش ساده بود.... (ساده : معنی اول آسان٬ معنی دوم زیبا!) یک چشمه جوشان را اگر به زور درش را ببندی عاقبت از جایی که نمی خواهی بیرون می زند! این دقیقا همان است که بر سر من آمد. چشمه ی جوشانی را به زور درش را بستم.... خوب این شد که از سوراخ شکایت و دلتگی بی حوصلگی بیرون زد... خوب در این چشمه را دوباره برداشتم و دارد به هر سو فوران می کند.... چشمه مهر باید که جوشان بماند تا شور زندگی هم چنان جریان داشته باشد.... راستی هولدن من زنده ام! جاری مثل رودخانه! |
|
+ نوشته شده در
2007/8/16ساعت 23:39 توسط شبیر |
|
|
خوراک این جهان اندکی حقیقت است و بسیاری دروغ. روح آدمی ناتوان است و تاب حقیقت ناب را ندارد. دین او، اخلاق او، سیاست او، شاعران و هنرمندان او باید آن را در لفافهای از دروغ بپوشانند و پیش او بگذارند. این دروغها با روح هر ملتی سازگاری دارد، و در هر یک متفاوت است: و همان است که سبب میگردد ملتها اینقدر به دشواری یکدیگر را بفهمند و این قدر به آسانی یکدیگر را تحقیر کنند. حقیقت نزد همه یکی است؛ ولی هر ملتی دروغهای خاص خود را دارد که به آن نام ایدهآلیسم میدهد! این چنین گفت رومن رولان در ژانکریستف.... جملات جالبی بود که البته با تمامش موافق نیستم. |
|
+ نوشته شده در
2007/8/15ساعت 21:17 توسط شبیر |
|
|
فقط تو مرا راحت می گذاری.... فقط تو نمی خواهی طوقی به گردنم بیاندازی فقط تو می گذاری من راحت باشم, آسوده بچرخم, بپرم و .... در این دو روز (آری فقط دو روز) 5 اتفاق افتاد 3 اتفاق مرا به زور می خواستند به کاری وادار کنند در دو مورد به سختی ایستادم.... در مورد سوم مرا به ضرب, عذاب وجدان تسلیم کردند! دوستان خوب(!) اشتباهتان اینجاست آن زمان که فکر فیروزی را در سر می پرورانید, درست در همان لحظه است که مرا از دست داده اید.... درچه کارهایی هم اجبار! در کارهایی که قرار است وسیله ای باشد برای شادی بیشترم.... در اتفاق ساده (چه قدر افسوس می خورم از اینکه مجبورم واژه ی زیبای ساده را در چنین جایی به کار ببرم) چهارم فهمیدم که انسان گاهی یک دوست را خیلی پیش از آن چه که فکر می کند از دست می دهد.... و تو به من پیشترها گفته بودی که پیش نگری زمانی به حقیقت نزدیک است که از یابش درونی فرد مطمئن باشی و تو پیشتر برایم از هم چند گویی هم سخن گفته بودی و من ...! تنها اتفاق پنجم تو بودی.... حادثه ای خوشآیند.... نسیمی وزان... و ... تو مرا آسوده می گذاری…. |
|
+ نوشته شده در
2007/8/14ساعت 21:24 توسط شبیر |
|
|
دلمان گرفته بود گفتیم اینجا بنویسیم تا به لطف شما دلمان باز شود....
پ.ن: تیتر از یکی از پست های ایشان انتخاب شده است. |
|
+ نوشته شده در
2007/8/14ساعت 0:26 توسط شبیر |
|
|
و ماهی کوچک عید مرد.... چقدر دلتنگت میشوم ماهی جان.... آه افسوس و دریغ... هر روز برایش آواز میخواندم الا دیروز... گویا ذوق مرگ شد! |
|
+ نوشته شده در
2007/8/12ساعت 11:21 توسط شبیر |
|
|
به نظر من مردم دنیا سه دسته بیشتر نیستند!
دسته ی اول : برندگان! دسته ی دوم: بازندگان! و دسته ی سوم که از همه هم مهمترند : شاعران! به دسته ی اول و دوم اهمیتی نمی دهم... اما دسته ی سوم شامل کسانی می شود که به هر شکلی به دنیا زیبا می نگرند...
شعر حفظی این هفته از رهی معیری انتخاب شده: بهر هر یاری که جان دادم به پاس دوستی دشمنی ها کرد با من در لباس دوستی کوه پا برجا گمان می کردمش٬ دردا که بود از حبابی سست بنیان تر اساس دوستی بس که رنج دوستان باشد دل آزرده را جای بیم دشمنی٬ دارد هراس دوستی جان فدا کردیم و یاران قدر ما نشناختند کور بادا٬ دیده ی حق ناشناس دوستی دشمن خویشی رهی٬ کز دوستداران دوروی دشمنی بینی و خاموشی به پاس دوستی!
در همین باب دوستی٬ امروز فریند لیست یاهو را تصفیه کردم! که ۱۲۰ نفر به ۵۰ نفر کاهش پیدا کرد. همچنین کانتکتهای موبایل از ۱۴۹ به ۷۰ نفر-سینما-شرکت تقلیل یافت! امیدوارم از این هم کوچکتر شود این لیست ها جون که یکی مرد جنگی به از صد سوار! شاد زیید * به پرستو: پاسخ سوالاتی را که در پست مربوط به استاد شجریان پرسیده بودید در بخش کامنتهای پست پیشین پاسخ دادم! |
|
+ نوشته شده در
2007/8/10ساعت 22:4 توسط شبیر |
|
|
فعلا با صدای همایون می شنوید....
این تصنیف ساخته ی مرتضی نی داوود است (همانی که مرغ سحرش را همگی می شناسیم).
بازخوانی هایی که از این تصنیف من به یاد دارم یکی همین بازخوانی همایون است...
دیگری بازخوانی صدیق تعریف٬ صدیق شبیر و باز خوانی هنگامه اخوان ... اصل تصنیف را هم که نخستین بار قمر الملوک وزیری خوانده...
البته شعر زیبای آن هم از حسين پژمان بختياري است.
آتشي در سينه دارم جاوداني
عمر من مرگي است نامش زندگاني
رحمتي كن كز غمت جان مي سپارم
بيش از اين من طاقت هجران ندارم
كي نهي بر سرم پاي اي پري
از وفاداري
شد تمام اشك من بس در غمت
كرده ام زاري
نو گلي زيبا بود حسن و جواني
عطر آن گل رحمت است و مهرباني
ناپسنديده بود دل شكستن
،رشته الفت و ياري گسستن
كي كني اي پري ، ترك ستمگري ، مي فكني نظري آخر به چشم ژاله بارم
گرچه ناز دلبران دل تازه دارد
ناز هم بر دل من اندازه دارد
اي تو گر ترحمي نمي كني بر حال زارم
جز دمي كه بگذرد كه بگذرد از چاره كارم
دانمت كه بر سرم گذر كني به رحمت اما
آن زمان كه بر كشد گياه غم سر از مزارم |
|
+ نوشته شده در
2007/8/10ساعت 13:32 توسط شبیر |
|
|
...
گذشت و گذشت روزگار جوان چه خوش بوده ایام استادمان... رسیدش همی گرد پیری به موی سرش شد سپید و خطوطی به روی دگر دست را قدرت پیش نیست دل پیر را طاقت نیش نیست حسودان بدخواه فرصت طلب چو دزدان که از تاری شام و شب شبیخون زنند و هیاهو کنند به یک شب پری را چو لولو کنند! چو بوسهل در گوشهای در کمین که خالی کنند عقده و زهر و کین به کو بگفتند که او ننگ شد که استاد خالی ز آهنگ شد! .... -------------------------------------- خدایا چقدر آزار دهنده میتوانم باشم. |
|
+ نوشته شده در
2007/8/9ساعت 23:10 توسط شبیر |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
موسیقی:
گل پامچال بیژن بیژنی با تشکر از پری ناز تقدیم به Daisy |
|
RSS
|