![]() |
![]() |
|
| Δε φεύγω αν δε φύγουμε μαζί |
|
رو تخت بیمارستان افتادی... تو یه اتاق مثل آکواریوم. کمتر کسی سرافت میآد، چون یه تابو محسوب میشی! دراز کشیدی و خیره شدی به قطرههای سرُم، با هر کدوم از این قطرهها یه استغفرالله میگی، چه فرقی میکنه مهم اینه که دونه دونه باشه یا با تسبیح یا با اشک و .... داری فکر میکنی چی شد که HIV + شدی! تو که رفتار پر خطر نداشتی ؟ داشتی ؟! تو که حتی سیگاری هم نبودی، پس چرا بقیه اینجوری نگات میکنن؟! میدونم پشیمون نیستی... آره تو فقط زیادی فداکار بود.......زیادی! باید ول میکردی پسر از نیش مار میمرد. |
|
+ نوشته شده در
2006/11/18ساعت 10:42 توسط شبیر |
|
|
و عشق روشنگر است، آنچنان که موسی نورش را بر درخت خشکیدهی بیابانی دید.
سوزندگیــــش زندگی پنهان است، آنچنان که ابراهیم آتش را گلستان دید.
عالم را همساز میکند... چنان که منصور دمساز با هستی انا الحق گفت! |
|
+ نوشته شده در
2006/11/18ساعت 10:33 توسط شبیر |
|
|
از ژانويه سال ديگه تنها مي شم. باور مي كني همه خوشي دانشكده م منحصر مي شه به همين ازاده و دو سال آخري كه با هم بوديم. دوران سياه دانشكده. چرا دانشكده مامان اينقدر خوش گذشته؟ نه خسته م . نه نا اميد، نه معترض ، نه هيچ چيز سياه ديگه اي . فقط دلم تنگ مي شه. دلم تنگ مي شه.
sara در 10/15/2002 12:25:37 AM
دارم خودمو روانكاوي مي كنم. اين چند سال رخوت كه اينهمه طول كشيد مال چي بود؟ من تازه دارم ميام رو. چرا؟ .... sara در 10/15/2002 12:26:46 AM
... جماعت باحالا ، مي خوان برقصن ، شلغما رقص بلد نيستن ، بعد باحالا شلغما رو مسخره مي كنن كه چرا رقص بلد نيستن و بعد انواع و اقسام القاب و عناوين از قبيل تنبلا وبي حالا و پيرزنا و پيرمردا و غيره ، شلغما كه مدتهاست افتادگي آموخته ن لبخند مي زنن كه باحالا ناراحت نشن .... sara در 10/23/2002 01:38:21 PM
خیلی جالبه وقتی می بینی یه توالی حوادث برای یک نفر٬ با تقریب خوبی برای تو هم داره تکرار می شه. اگر بشه نمودار رو برونیابی کرد می توان فهمید که آینده چه احساسی خواهی داشت! (مثلا به جای آرشیو٬ پست های جدید همون شخص را بخوانی). شاید بشه یه کارایی کرد که اوضاع بهتر شه٬ شتابت بیشتر بشه ( شتاب را با سقوط می شناسیم؟!) سرعتت بیشتر بشه یا به هر حال تغییر کنه و کمتر افت کنی!.
چهارشنبه رفتم يونيسف ، يك آپارتمان كوچك ، با پرسنلي به صورت دكوراسيون داخلي ، چه كاري قراره اينا براي بچه هاي خيابوني و سيل زده و ديگران بكنن نمي دونم. اصلا چه كاري از اين جيغيلاي ماس ماسك برمياد نمي دونم. يعني مي دونم. يه چيزي در حدود هيچي ، مردي با كبوتر رومن گاري رو خوندي؟ بخون. من هم يه دونه مي نويسم، هه! يه روزي. sara در 12/14/2002 08:43:54 AM
مي دوني؟ تاريخ تكرار مي شه . مي دونستي ؟ مي دونستي !
|
|
+ نوشته شده در
2006/11/15ساعت 9:24 توسط شبیر |
|
|
تنهایی چقدر.......
نمی دانم شاید هزینه ی فهمیدن تنهایی است... اثر باعث ماندگاری است ؟ یا ماندگاری باعث اثربخشی ؟ امیدوارم که گزاره ی نخست صحیح باشد...! چه می دانم شاید مثل ابن سینا که سال ها پس از مرگ خاک خورد تا بازشناخته شد و سال ها سروری کرد...
|
|
+ نوشته شده در
2006/11/14ساعت 11:45 توسط شبیر |
|
|
آدولف آدی داسلر, کسی است که در پشت نام این برند پرطرفدار و پیشرو حضور داشته... در دوران نوجوانی در آلمان ( آلمانی که از لحاظ اقتصادی پس از جنگ جهانی نابود شده بود) زندگی می کرد و به کار دوخت دمپایی های خانگی از کیف سربازان (به همراه خانواده اش) مشغول بود. اما عشق داسلر ورزش بود. او با دکترها و مربیان و بازیکنان زیادی تماس گرفت و با آن ها صحبت کرد و با استفاده از ورودی های آن ها و طرح شخصی خودش کفشی را طراحی کرد (1920). این محصول خوش-تحقیق به سرعت به شهرت جهانی رسید. به طوری که در المپیک 1928 آدیداس محبوب دونده ها بود و به پای آنان! جسی اونز زمانی که 4 مدال طلای المپیک به گردنش بود, آدیداس به پا داشت. تیم ملی فوتبال آلمان با آدیداس قهرمان شد و آرمین هری اولین انسانی که 100 متر را در کمتر از 10 ثانیه دوید نیز آدیداس به پا داشت. آدیداس در سال 60 مدل جدید ورزشی طراحی می کند. 13% از درآمدش را صرف تبلیغات می کند. دومین شرکت بزرگ در زمینه ی ورزش است. دیوید بکام به عنوان سخنگوی آدیداس قرارداد 161میلیون دلاری و مادام العمر با این شرکت دارد. آدیداس آکادمی شناسایی استعداد در بسکتبال آمریکا را تاسیس کرده که یکی از چهره های معرفی شده ی آن شکیل آونیل است! www.adidas.com |
|
+ نوشته شده در
2006/11/7ساعت 15:22 توسط شبیر |
|
|
من مسلمان
به امید دیدنت در کلیسا شمع روشن میکنم. همین را میخواستی؟ لازم نيست مرا دوست داشته باشی من تو را به اندازهی هر دومان دوست دارم. شعر از عباس معروفی عزیز استاد ترسم این شعرها کار دستم دهد! انسان هوس عشق(؟) می کند ...! |
|
+ نوشته شده در
2006/11/6ساعت 20:39 توسط شبیر |
|
|
Brand چیست؟ خیلی ساده و خودمانیش میشود خدای هر چیز! شاید کفر آمیز بهنظر برسد (برای عدهای). زمانی که شما میخواهید کفش ورزشی بخرید به سراغ نایک و آدیداس میروید، نوشیدنیتان میشود نسکافه و کوکاکولا. گوگل برایتان خدای جستجوست و با بی ام دابلیو و بنز و گوچی و رولکس زندگی میکنید! پوستتان را به نیوآ میسپرید. سیگارتان را که با زیپو روشن کنید میشوید آدم با پرستیژ ! عاشق مایکروسافت هستید و عکس بکام به دیوار اتاقتان یا جنیفرلوپز بکگراند کامپیوتر شماست و با ژیلت همین امروز صبح صورت خود را صفا دادهاید، در کودکی رویاهاتان را در والت دیزنی جستجو میکردید و با باربیهایتان بازی میکردید و یا مردهی هریپاتر هستید! اگر پولش باشه سونی میخرید و برای فرار از ایدز به دیورکس پناه میبرید! عشق گوشیهای نوکیا هستید و هنگامی که مدل جدیدی به بازار عرضه میکند منتظر معجزهی جدیدی هستید! حرف موتور سیکلت که میشود به یاد یاماها میافتید و هنگام جاده سازی و گودبرداری به یا د کاترپیلار ... برگردیم به اتاق، در کمدتان که باز میشود دو جفت شلوار دیزل خوش رنگ آویزان است و مزهی ودکا (استغفرالله) از زیر دهانتان بیرون نمیرود و روی رایانهتان نوشته اینتل اینساید! بدانید که شما یک Brand زده هستید! حتی شاید خودتان هم ندانید. اکثر ما به نوعی یک Brand (خدا) در هر زمینهای داریم! حالا میخواد ساقه ظلایی مینو باشه یا سارای اسپانیا! در مورد تمامی نامهای بالا و Brand های معروف دیگر خواهم نوشت، و از رموز موفقیتشان صحبت خواهم کرد! فکر کنم ایدهی خوبی برای کارآٰفرینی باشد! آدیداس چطوره ؟ یا شایدم تویوتا یا ... حالا تا شب میشه راجع به آن تصمیم گیری کرد! راستی Brand مورد علاقهی شما چیه ؟ + با تشکر از شلمان وان وای. |
|
+ نوشته شده در
2006/11/2ساعت 17:53 توسط شبیر |
|
|
از آزمایشگاه بیرون میآیی، ساعت را نگاه میکنی، عقربهها 6 را به تو نشان میدهند (کمی و کم و زیادش که فرقی برایمان نمیکند!). به سمت در اصلی میروی. هوا بوی باران میدهد،میگویی انقلاب و سوار میشوی و آغاز ترافیک... باران کمی خیابانها را تر میکند و تصمیم میگیری تا چهار راه ولیعصر(عج) همراهش باشی، چتر همراهت نیست و به هر حال از این میدان تا آن چهارراه یه فرجه! پیاده میشوی و دلت یاد گذشته میافتد، راه را کج میکنی و میروی ببینی برنامهی تیاتر شهر چیست؟ هوم... ساعت 7:36 دقیقه است (ساعتها هم دقیق شدن!). فقط "مرگ ابریشم" کاری از آتیلا پسیانی مانده و کارگاه نمایش! بلیت میخری میروی برنامه را تماشا میکند. خود استاد پیسانی ملت را مدیریت میکند و تعدادی هم نهایتا روی زمین جایی مییابند. نمایش را دوست داری مثل کارهای استعاری و نمادین پیشین آتیلا. البته برداشت من در مورد همه چیز با نویسندهی متن زیر یکسان نیست و زیبایی هنر هم همین است! نقدی بر نمایش "مرگ ابریشم" نوشتهی ايثار ابومحبوب برخی از قسمتها در پایین آمده.
برونو موناری فصلی از کتاب"طراحی و ارتباطات بصری" را با این عنوان نامگذاری میکند: "هرکس آن چیزی را میبیند که دربارهاش اطلاعاتی دارد."
نمایش مرگ ابریشم به دنبال تفاهم نیست. شاید مخاطبی که به دنبال نتیجه گیری روشن یا دریافت یک قصه کامل به دیدن این نمایش بیاید، از سالن ناراضی خارج شود، اما گهگاه اثر است که از مخاطب طلب معنا میکند. می توان گفت امروزه وظیفه هنر تا جایی باقی است که گفتمان را تعیین کند؛ معنا به عهده مخاطب است. مهم نیست که دقیقاً به همان جایی برسیم که کارگردان از آن شروع کرده؛ مهم این است که این اثر(بخـصوص نسـبت به کار قبلی پسیانی) این امکان را ایجاد می کند که مخاطب تصور کند و در حوالی تصور کارگردان و گروه قدم بزند، بدون این که قرار باشد حتماً با هم به تفاهمی کامل دست یابند. شاید بتوان گفت در برخی موارد تفاهم کامل لازم نیست؛ ارتباط کافی است. |
|
+ نوشته شده در
2006/11/1ساعت 21:31 توسط شبیر |
|
|
سرو چمان من چرا میل چمن نمیکند همدم گل نمیشود، یاد سمن نمیکند دل به امید وصل تو، همدم جان نمیشود جان به هوای کوی تو، خدمت تن نمیکند با همه عطر دامنت، آیدم از صبا عجب کز گذر تو خاک را، مشک ختن نمیکند تا دل هرزگرد من، رفت به چین زلف تو زان سفر دراز خود، عزم وطن نمیکند ساقی سیم ساق من، گر همه درد میدهد کیست که تن چو جام می، جمله دهن نمیکند ... شعر از حافظ! |
|
+ نوشته شده در
2006/10/31ساعت 6:39 توسط شبیر |
|
|
امتحان GRE به تعویق افتاد، در حالی که سازمان سنجش اعلام کرد به دلیل توقیف (یا توقف) سوالات در اروپا بوده و این تعویق با هماهنگی ETS انجام شده، منابع آگاه اعلام کردهاند که هنوز توافقی حاصل نشده و این دو سازمان مشغول چانه زنی هستند. خبر تایید نشدهی دیگر حاکی است که این تعویق به درخواست دولت انجام شده، که این خبر هنوز تایید نشده است! آزمون GRE از آزمونهای مورد نیاز برای پذیرش گرفتن از دانشگاههای آمریکایی و بعضا کانادایی است. اگر این آزمون برگزار نگردد نزدیک به 500 نفر دچار مشکلات عمدهای در راه پذیرش گرفتن خواهند شد. |
|
+ نوشته شده در
2006/10/29ساعت 9:7 توسط شبیر |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
موسیقی:
گل پامچال بیژن بیژنی با تشکر از پری ناز تقدیم به Daisy |
|
RSS
|