تبليغاتX
+AB

+AB

پیشروی مستانه ى یک ذره ی بدون جرم!

نرم‌افزار "همه‌ی کتاب‌ها" را خریده بود... به صفحه‌ی جستجو رفت... مرهمی بر درد عشق را جستجو کرد...

"هیچ موردی یافت نشد"

مشکلش کتابی نبود...
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 11:53  توسط شبیر  | 

چه حسن بودن با مردم فرو‌مایه

گشودن پر و بال و فکندن سایه

چه لطف دادن درس محبت و انصاف

به بچه مدرسه‌ای‌ها، به ما، به همسایه

که داد پاسخ مهرت به جور و ظلم و جفا

به جز کسی که بود پست و رذل و بی‌مایه

شکست پشت من از آن‌چه دیدم و خواندم

نداند آن‌که دنی بود، قدر سرمایه

غزل نه بهر سخن گفتن از پستی‌ است

چگونه شکوه کنم از بدی به آرایه ...

 

4:42 بامداد 12 تیرماه 1387

این شعر تقدیم می‌شود به کسی که حرمتش شکسته شد ولی خلاف اعتقادش عمل نکرد....

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 4:48  توسط شبیر  | 

از پرخوری است یا از تو نمی‌دانم، کابوس‌ها زیاد شده....

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 4:26  توسط شبیر  | 

سیاسی‌ترین و اساسی‌ترین بازی‌ای که دیده‌ام سنگ اغذ قیچی است!

با کاغذ (نوشتن) می‌شود بر سنگ (سنگ شده‌ها) پیروز شد. با قیچی می‌شود کاغذ را ساکت کرد اما گویا آن هنگام که قیچی حاکم می‌شود باید سنگ به دست گرفت!
عجیب است این بازی، عجیب!
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 23:30  توسط شبیر  | 


او را چو بر شب و روزم نظاره نیست
گویی که در شب بی‌مه، ستاره نیست
از غصه آن چنان دل من تنگ می‌شود
کان را امید به بهبود و چاره نیست
ای دوست دیده‌ای تو کسی را به گاه مرگ؟
او را که احتمال حیات دوباره نیست؟!
بینی که ناشکیب، بس افسوس می‌خورد
در وصف حال او، تو بگو یک گزاره نیست
دیدم یکی به چشم در زمان دور
گفتا که عشق، صحبت عقل و شماره نیست!
در زیر لب مدام زمزمه می‌کرد و می‌سرود
"در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست"!

10 تیر ماه ساعت 3 نیمه شب...


+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 20:17  توسط شبیر  | 

یک نکته بیش نیست غم عشق و این عجب          کــز هــر زبـان که می‌شنــوم نامکــرر اســت
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 11:28  توسط شبیر  | 

خیابان های یک طرفه بسیار آزار دهنده اند به خصوص در فصل گرما و می توانند موجب گرمازدگی شوند...

امضا

یک عابر پیاده گرما زده!

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 11:23  توسط شبیر  | 

چندی پیش دو عدد بلیط تهیه کردم که به تیاتری رویم. و بنابه اتفاقات بسیار این "رویم" نهایتا "روم" شد!

بنده بنا به آن چه در پشت رسید درج شده بود٬ ۳۰ دقیقه ای زودتر رفتم و دم گیشه خانمی کله در داخل کرده بود که:

 قربان واقعا دیگه هیچی نمونده !

ناگهان چون تیره از چله کمان رها شده (گزارش به سبک بهرام شفیع) بنده از جای خویش به در شدم که اگر اجازه بدهید بنده یکی اضافه دارم!

ایشان را  شادی بسیار شد و همانا خطر ضرر از سر ما گذر کرد!(اگر به آیین یهود باشید می فهمید که گناه از دست دادن مال از گناهان کبیره است!)

خلاصه بنده باقی زمان را به پرسه زدن و در صف ایستادن گذراندیم و القصه رسیدیم به داخل سالن نمایش!

در کمال آرامش دیدم که صندلی بقلی هم چنان خالی است و در این لحظات بود که دست به دعا برداشتم که خدایا چگونه مر تو را سپاس گویم که معلوم نشد او کی آمد و کی خرید و کی نیامد!

در حین مکاشفه بودیم که ناگاه از پشت سر یکی روی صندلی پرید و ما از جای!

بله خودشان بودند!

آنچه گذشت این بود که بنده با Janice یک تیاتر دیدم! (علمای فریندز دیده دانند!)

عجیب خنده های ملیحی داشتند ایشان! سالن هم بسیار گرم بود که این خود بنده را به یاد دیار باقی می انداخت!

اما نیمه پر لیوان:

ایشان در کل طول مدت تیاتر بنده را باد زدند! (خداوند خیرشان دهاد!) و از آن جا که بنده سرگرم تماشا بودم (و  صد البته شعور درست حسابی هم ندارم!) به روی مبارک نیاورده و تنها به لذت بردن و صد البته دعاگویی مشغول بودم!

ایشان در ادامه پرسیدند که: باد زدن اذیتتان که نمی کند! (فکر می کنم ترجمه اش در زبان های امروزی می شود الاغ تشکر هم بد نیستا!)

و بنده گفتم که: خیر٬ خنک می کند!

پایان!

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 1:2  توسط شبیر  | 

به کی بیشترین نه را گفتید؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 0:52  توسط شبیر  | 

به چشمانم یکی اشک و یکی خون
که داند درد من را غیر مجنون؟
که چون من آتشی در سینه دارد؟
چه کس باشد چو من غمگین و محزون؟

ز بس اشکم شده از دیده جاری
ز بس خواندم ز عشقش چون قناری
توان دیدن و خواندن ندارم
امان از درد هجر و بی‌قراری

شبان تا صبحدم از غصه بیدار
به هنگام سحر افسرده بیمار
سرودی آید از حس بر زبانم
زنم فریاد بس کن دیگر آزار

سکوتی بعد از آن حاکم به جانم
رود تیغی به مغز استخوانم
روم از هوش و دانی روز و حالم
بود نام تو بی‌شک بر زبانم

به یک شب آمدی ناگه کنارم
تو پرسیدی چه اندر سینه دارم
تو کردی مهربان، اصرار و اصرار
بیافزودی کمی هم بر فشارم

شکستی عاقبت انکار من را
بدیدی بخشی از افکار من را
تو را دانم که دردی آمدت پیش
بتر کردی گمانم کار من را

ببخشایم گر آزارت نمودم
ببخشایم که بر رنجت فزودم
ببخشایم که حالی زار دارم
ببخشایم، که راهی نو گشودم...

4 تیر 1387
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 20:43  توسط شبیر  |