تبليغاتX
+AB
Δε φεύγω αν δε φύγουμε μαζί

I'm older and wiser now. I know when I have nothing to say. And that knowledge is freedom. Freedom from the constant need to win your approval.

By Chuck Lorre

+ نوشته شده در  2009/11/10ساعت 22:46  توسط شبیر | 

با این همه من هنوز جوان بودم، چون توانسته بودم برایش (ژیلبرت) نامه‌ای بنویسم و با سخن گفتن از رویاهای مهربانی یک‌سره‌ام امیدوار باشم که در او نیز مهری بیانگیزم. اندوه مردان پیر شده از این است که حتی به نوشتن چنین نامه‌هایی نمی‌اندیشند، چه به بیهودگی‌شان پی‌برده‌اند.

در سایه دوشیزگان شکوفا

مارسل پروست

مهدی سحابی مترجم مجموعه‌ی در جستجوی زمان از دست رفته، بر اثر سکته‌ی قلبی در فرانسه در گذشت...

یادش گرامی...

ده ثانیه سکوت...

+ نوشته شده در  2009/11/10ساعت 11:33  توسط شبیر | 

 الف: پیامک‌ دریافتی


دیروز همراه دوستی طی مسیر می‌کردیم، پیامکی دریافت کرد که عینا برایتان نقل می‌کنم، با این توضیح که آن پیامک پینگلیش بود:

سلام، خوبین؟

من ناصر هستم، 21/ دانشجو.

آدرستون رو بدین می‌خوام بیام خواستگاری.


من از دیروز تا حالا در حالت "دو نقطه O" قرار گرفته و مدام از خودم می‌پرسم:‌"واقعا؟"

یعنی واقعا دانستن ناصر-21- دانشجو برای ازدواج از نظر این آقا کافی است؟!

و دوستان توجه کنید که شماره نا آشنا بود و ناصر خان داستان ما حتی نام خانوادگی‌اش را هم نفرستاده!


ب: Oh Shit یا ملاک چیست؟

شخص مذهب/ بسیجی‌ای را می‌شناسم دورا دور. خاطره‌ای از ایشان شنیدم که مرا دچار تناقضات عمیق کرد! برای حفظ انصاف این جمله را از سوی دوستانش نقل به مضمون می‌کنم که ایشان فردی فرهیخته و متفکر است (و راستش را بخواهید همین جملات مرا بیشتر دچار ترک‌خوردگی فکری کرد!)

و اما ماجرا:

محل واقعه: سگ‌پز (کلبه‌ی خوراک در خیابانی نزدیک دانشگاه)

تلویزیون روشن است، صادق محصولی را نشان می‌دهد و آن دوست فوق‌الذکر بیان می‌کند که او را بسیار دوست دارد و وقتی می‌بیندش "یک جوری می‌شود!"

چیزی که برایم عجیب است، چیزی را که نمی‌توانم هضم کنم، چیزی که در دستگاه مختصات من نقطه‌ای تکینه محسوب می‌شود این است که:

کسی عاشق "ساده‌ زیستی"، یک کاندیدا باشد. کسی از زندگی توام با "سادگی" رهبر اشک در چشمانش حلقه بزند، کسی الگویش کفش و لباس وصله خورده‌ی علی باشد و با دیدن صادق خان، که ثروت اعلام شده‌اش معادل حقوق 51 هزار سال یک کارگر است،"یک طوری بشود!"

من با شنیدن این ماجرا ناخودآگاه یاد صحنه‌ای از کیف انگلیسی افتادم که شریفی‌نیا می‌گفت: آدم هم می‌تواند عاشق نذری امام حسین باشه، هم ته دلش از یزید خوشش بیاد....

القصه، این جا بود که من مجددا در وضعیت "دو نقطه O" همراه با oh shit قرار گرفتم!


پ: Yale.edu

دانشگاه صنعتی شریف، پس از کلاس، پسر به دختری نزدیک می‌شود، آن‌ها نه در سال اول که در سال سوم قرار دارند و در طول این سه سال کسی با کسی حرفی نمی‌زده، حتی سلام.

+ ببخشید خانم می‌شه من با شما صحبت کنم؟

- بفرمایید

+ می‌شه بریم یه جای بهتر صحبت کنیم؟

 دختر سر تکان می‌دهند و با کمی جا به جایی به نهایتا از دانشگاه خارج می‌شوند و همچنان که در حال حرکت بودند به جلوی درب ایستگاه مترو می‌رسند و پسر می‌گوید:

+ خوب همین جا خوبه

(جدا؟!؟)

- خب امرتون؟

+ با من ازدواج می‌کنید؟

- (هنگ کرده می‌گوید) بله؟ چطور به این نتیجه رسیدید؟

+  خب برای این‌که ما با هم خیلی اشتراکات فکری داریم!

- ما اصلا با هم مگه حرف زدیم که شما بدونید اشتراکات فکری داریم یا نه؟

+ خب، ببین ما هر دو فیزیک می‌خونیم دیگه!

(در اینجا بنده به عنوان راوی از هوش رفتم)

- خب، به هر حال نه!

+ چطور شما به خودتون اجازه می‌دید، من رو ریجکت کنید، من از "ییل" پذیرش دارم!

- خب؟

+ اصلا شما می‌دونید "ییل" کجاست؟ و ....


(این دیالوگ‌ها بر اساس اتفاقی واقعی نوشته شده‌اند.)

 و شاید این پست ادامه داشته باشد!!!

+ نوشته شده در  2009/11/9ساعت 10:33  توسط شبیر | 

+ Have you heard the song Hush Hush by pussy cat dogs?

- dolls albate?

+ ahan, man hamishe eshtebah mikonam because of cat

- :O

+ نوشته شده در  2009/11/8ساعت 0:36  توسط شبیر | 
و اما پست کامنت خور:

آخخخخخخخخخخخخخ دلم گرفته.....



(به جان خودم در بلاگی یک نفر این را نوشته بود و 78 کامنت داشت! بنده اگر یک روز خدای ناکرده این تعداد کامنت داشته باشم به احتمال خدا را بنده نخواهم بود!)

+ نوشته شده در  2009/11/7ساعت 23:19  توسط شبیر | 
دارم فکر می‌کنم یه پست کامنت‌خور بنویسم اینجا از این کسادی خارج بشه!

+ نوشته شده در  2009/11/6ساعت 23:8  توسط شبیر | 

پدرم با گفتن این‌که گرایش‌هایم در زندگی دیگر تغییر نمی‌کند، و نیز از آن‌چه باید مایه‌ی خوشبختی‌ام در زندگی‌ام شود، گمان‌هایی به دلم می‌نشانید که وحشتناک دردناک بود. نخست این‌که، زندگی من مدت‌ها پیش آغاز شده بود و، از این بدتر، انچعه از آن پس می‌آمد فرقی با گذشته‌ها نداشت ( حال آنکه من هرروز خود را در آستانه‌ی زندگی دست‌نخورده‌ای تصور می‌کردم که تنها از صبح فردا آغاز می‌شد.)

...

در تئوری می‌دانیم که زمین می‌چرخد، اما در عمل این را نمی‌بینیم و آسوده زندگی‌مان را می‌کنیم، چون زمینی که رویش گام می‌زنیم نمی‌جنبد. زمان ٍ زندگی نیز چنین است. و برای نشان دادن گریزش قصه‌نویسان ناگزیر به چرخش عقربه‌ها شتابی دیوانه وار می‌دهند...


در سایه‌ی دوشیزگان شکوفا

مارسل پروست

تصویر


+ نوشته شده در  2009/11/5ساعت 10:51  توسط شبیر | 

  بدون شک کمتر کسانی ویژگی صرفا ذهنی عشق را درک می‌کنند و نیز آن‌چه را که به نوعی آفرینش آدمی است، اضافی و جدا از آن کسی که نام او را در واقعیت دارد، و بیشتر عنصر‌هایش از خود ما گرفته شده است. و به همین گونه، کم‌اند کسانی که بتوانند ابعاد عظیمی را که رفته رفته کسی در چشم ما به خود می‌گیرد که همانی نیست که آنان می‌بینند، طبیعی بیابند.


در سایه‌ی دوشیزگان شکوفا

 مارسل پروست


+ نوشته شده در  2009/11/2ساعت 1:40  توسط شبیر | 
این شماره‌ی جستجو کمی از عادت این بلاگ تخطی کرده و طولانی است، اما این بخش به همراه دو صفحه‌ی دیگر در لابه‌لای دو جمله از یک گفتگو وارد می‌شود و در آن پروست دست به بررسی موشکافانه‌ی دیگری از روابط انسانی می‌زند. قسمتی بعدی جستجو هم ادامه‌ی همین قسمت است و پروست پا را از این هم فراتر گذاشته و عشق را پدیده‌ای ذهنی بر می‌شمارد...


دونورپوا : "از طرف دیگر، خانم چنان دائما با او در حال دعوا بود که آدم فکر می‌کرد اگر بالاخره به هدفش برسد و سوان او را بگیرد، دیگر هیچ چیز جلودارش نیست و زندگی زناشویی‌شان وحشتناک خواهد بود. اما نه! درست عکس این شده..."

این تغییر شاید آن اندازه هم که دونورپوا می‌پنداشت شگفت‌آور نبود. اودت نمی‌دانست که سوان سرانجام او را به زنی خواهد گرفت؛ هر بار که به کنایه به او می‌گفت فلان مرد خوب با معشوقه‌اش ازدواج کرده است، می‌دید که او به سردی سکوت می‌کند و در نهایت، اگر بی‌پرده از او می‌پرسید:‌ "  راستی، فکر نمی‌کنی این کارش در حق زنی که جوانی‌اش را فدای او کرده، کاری خیلی خوب و قشنگی است؟" سوان به خشکی پاسخ می داد:‌"من که نگفتم کار بدی کرده، هرکسی یک جور عمل می‌کند." حتی بعید نمی‌دانست سوان، آن‌گونه که هنگام خشم به او می‌گفت، یکسره رهایش کند، چون به تازگی از زن پیکرتراشی شنیده بود: "از مردها هر چه بگویی بر می‌آید، بس که نفهم‌اند،" و در شگفت از ژرفای این حکم بدبینانه، آن را از آنِ خود کرده بود و در هر فرصتی با حالتی دلزده به زبان می‌آورد انگار که می‌خواست بگوید: "در نهایت، هیچ چیز محال نیست، بختم این است." و از آن پس، دیگر هیچ کرامتی در حکم خوشبینانه‌ای نماند که تا آن زمان راهنمای اودت در زندگی بود و می‌گفت: "با مردهایی که آدم را دوست دارند هر کاری می‌شود کرد، بس که خرند." و در چهره‌ی او همان چشمکی همراه بود که با جمله‌هایی از این گونه می‌توانست بیاید: " نترسید، هیچ چیز را نمی‌شکند."

و در انتظار، رنج می‌کشید از آن‌چه ممکن بود دوستش، که زن مردی شده بود که زمان کوتاه‌تری از آن‌چه او و سوان با هم بودند با او بود، و بچه هم نداشت، درباره‌ی رفتار سوان فکر کند!

یک پزشک ژرف‌بین‌تر از آقای دونورپوا، بی‌شک می‌توانست تشخیص دهد که همین حس خواری و شرمساری اودت را بدخلق کرده بود، که کردار وحشتناکی که از خود نشان می‌داد  در سرشت او نبود، بیماری درمان ناپذیری نبود، و می‌شد آنچه را که پس از آن رخ داد به آسانی پیش بینی کرد، یعنی این که یک رژیم تازه، رژیم زناشویی، با سرعتی تقریبا جادویی آن اختلال‌های دردناک، هر روزه اما نه به هیچ وجه ذاتی، را برطرف می‌کرد!

+ نوشته شده در  2009/10/30ساعت 9:18  توسط شبیر | 
او همیشه آن‌جا نشسته بود. همگان می‌آمدند و درددل می‌کردند و او گوش می‌داد. دردهای مردم قلبش را جمع می‌کرد. دردهای خودش را هم که همیشه می‌ریخت درون همان قلب. همه سبک می‌شدند و چگالی رنج‌های او بیشتر...و بیشتر.

تا این‌که روزی آن چگالی به اندازه‌ی تحمل‌ناپذیری زیاد شد، قلبش منفجر شد و از آن انفجار مهیب پس از گذشت میلیارد‌ها سال سیارات و ستارگان بوجود آمدند. و پس از آن کم‌کم موجودات زنده در تکه‌ای از آن غم‌ها (که انگار قابل سکونت شده بود) پدیدار گشتند....

+ نوشته شده در  2009/10/30ساعت 1:0  توسط شبیر | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
موسیقی:
I'll be home for christmas
From: Noel
By: Josh Groban

To: My homesickness

پیوندهای روزانه
ای از عشق پاک من همیشه مست- گلپا
گله (مهیار شادروان)
I Dreamed a dream
You are loved (josh groban)a
مینا ( مرجان و مهسا)
Canon_in_D_Major
Everything is beautiful in its own way(Willie Nelson)a
Wonderful tonight(clapton)1
Broke back Mountain
Celtic legend
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
مرداد 1384
تیر 1384
فروردین 1384
اسفند 1383
آرشیو موضوعی
در جستجوی زمان از دست رفته
شعرهایم به تو مربوط شدند (اشعار)
از هر دری سخنی گفته‌ایم و خرسندیم!
جملات کوتاه دیگران
کتاب
روزانه‌های وبلاگ‌صاحاب
درد دل
برند
پاد روزمرگی
علمی
ادبی
هنری
مينيمال
آنچه همه به شما نمی‌گویند
غم تو هست ولی غمگسار باید و نیست
بیایید وبلاگ صاحاب رو بیشتر بشناسیم
و چنین گفت دوست من
گفته از من نه و گویا که بزرگان گفتند
فارست گامپ
Let's figure this out
پیوندها
یک مگا پیکسل
فروغ
از زندگی
بهنود
پرشین مدلاگ
هويج
يك پزشك
پینک فلویدیش
معروفی
اعترافات نه چندان خصوصی
سلمان
شجریان
رمز آشوب
داستانگو
افکار
A man called old fashion
غلاف تمام فلزی
Daisy
پاگرد
بعد کیهانی
آن سوی دیوار ( اسراییل )
یادداشتهای یک تبعیدی عصبانی
مسير يك ذره
خواب بزرگ
A beautiful revolution
فوتوبلاگ سیاوش
اکونومیست (مجله‌ی)
NAAAZZZYYY
mister blackboard
دنیای کوچک آقای اوف
The silent corner of miss Green
حلاج‌وشان
Diesel Design
بایرامعلی د گریت
Hajiagha
مرا زندگی کن (ندا-مسعود)
پرنیان
يك نفس تا صبحدمان
z-factor
Tête-à-tête
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

Free counter and web stats